آبکنار کادوس

فرهنگی-ادبی و پژوهشی-به زبان های گیلکی و فارسی


                                          آبکنار کادوس

 

سایت آبکنار کادوس- گمان می کند که جور دیگری گمان می کند . تنها یک آبادی یا یک خراب آباد نیست !  چیزی شبیه یوش نور مازندران توام با افسانه ی آن ،  یا حیدر بابای شهریار و یا ماه روزه ی آبکنار خودمان . مثلا  محمد حسین دوست امیر هوشنگ ، یک روز عصر پنجشنبه ساعت 5 با زبان مادری خود  در منظومه ی " حیدر بابایه سلام " در زاد گاه اش "خشکناب " تبریز ، کنار کوه افسونگر حیدر بابا می ایستد و می گوید " حیدر بابا دونیا یالان دونیا دی . و نیما " علی اسفندیاری " در   شعر افسانه اش ، عاشق سودازده ی پر اندوهی ست اسیر جلوه های جادو یی افسانه -  افسانه همان طبیعت است . طبیعت برای نیما یوشیج از نظر مادی همان دره های یوش  ست و هنوز در فکر آن کلاغم در دره های یوش و آخرین سفری هم که در پا ییز به خاطر عشق به یوش کرد ، بعلت سردی هوا از قاطر افتاد و بیمار شد و در تهران در گذشت .  با این همه ، یوش مثل آبکنار است . دریا و جنگل دارد .  توکا و نسپر . شب پا و   گراز . مرغ خوشخوان و بانگ  شغال . شب تیره و قبای ژنده.  کله و اجاق . کاکلی و کلکاپس و... اما کلمه ی کادوس را چرا بر گزیده ام ؟ چون قوم کادو سیان مانند کاس سی ها برایم عزیز و دوست داشتنی اند و برایم بوی گلهای گیلان می دهد . اگر چه کلمه ی گیلان در اوستای زردشت با نا م " ورن " یا " وارنا " یاد شده است . پس یکی  به خشکناب عشق می ورزد ، یکی  به یوش و  یکی هم به آبکنار که زادگاه من است .  پدرم از  اهالی ماسوله  ی گیلان بود و  مادرم آبکناری و بهتر از برگ درخت . و اما بگذار ، همه بدانند که ماجرای عاشقی من و آب کنار چه گو نه بوده و هست و خواهد بود . اصلا آبکنار برایم همان زن اثیری در بوف کور و نظام در اشواق ابن عربی و  زن شبانه مو عود در خیال سهراب ، یا صفورا و ری رای نیما و یا  رکسانای احمد است .  شاید هم مانند سیده خروسه معشوقه ی شرفشاه ولی طالشدولابی و شاید هم لیلی هنری ( مجنون عامری ) است و  اما من دوست تر دارم او را  و آوازش را و آواز خو انان اش را که در دور دست ها می خوانند گوش می کنم .  گاهی از جایی به راه می افتم ، سرم را به زیر می اندازم و اندوهناک می شوم ، چرا که قلب من برای عشقی می تپد که از من دور است .  اصلا  فراقش برایم یک جور تاسیانی یا نوستا لوژی ست . یعنی غم غربت  . یعنی – دوری از طبیعت و تنها ماندگی از یاران و بهاران .  آن سالهای دور و آن سالهای سبز هم  چیزی شبیه  ماهی توی آب بودم و قدر آب نمی دانستم . درست مثل چوبک ، وقتی که در برکلی بود ،  به خاطر  بو شهر پیش منیرو گریست . و حالا دلم هوای خواندن دارد ، نغمه ای می خوانم که اندو هم را بر انگیزد با شد که هوای آبکنار بیش از این در سرم باشد :

                                

                                           آبکنار ! آبکنار!

                                           مرا فاندر !

                                            هطو غریبانو !

                                             هطو شام غریبان مانستن !

                                              شبا فاندرم

                                               ته موردابا دینم !

                                              آرام خوره وا خوابا شه !

                                            کرا صو با دم خابا دینو !

                                                

                    تحریر :  7 آبان  1392                                                                                ساعت 11 – آبکنار کادوس ( فرامرز شکوری )

 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|

جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت کار آدمی مرگ است

قول ” حسنک ” از زبان ابوالفضل بیهقی در محاکمه حسنک از تاریخ بیهقی

Faramarz_Shakori8اگر بنا باشد از روشنفکران دهه 50 سخن بگویم، باید از بسیار کسان منجمله شادروانان ”حبیب پورهادی” ،”مهدی فردی”، ”روزبه گلی آبکناری“، ”حسن غلامی”  و… چند تن دیگر یاد کنیم. اما من در این مختصر به جای پرداختن به همه، می خواهم از زنده یاد حسن غلامی آبکناری سخن به میان آورم  و ما بقی عزیزان را به فرصتی دیگر مو کول کنم.
حسن غلامی به سال 1334 در روستای آبکنار (میان محله) از توابع انزلی در خانواده ای کشاورز متولد شد. پس از اخذ مدرک لیسانس به استخدام آموزش و پرورش در آمد. تا چندی شغل معلمی پیشه کرد و پس از انفصال، شغل آزاد داشت. متاهل، دارای همسر و چهار فرزند (سه دختر یک پسر) ساکن تهران بود. در اول تیر ماه 1393 به علت بیماری در تهران در گذشت و در رباط کریم به خاک سپرده شد. شاید بجا باشد اگر چند سطری در باره خلق و خوی و انسان دوستی غلامی به دست دهم.
حسن غلامی، انسانی که دوست نجابت و روشنی و راستی و نیکی و دشمن تاریکی و ستمگری و بی عدالتی بود. فرهیخته یی که از سالیان پیش او را می شناختم و پیش از انقلاب از ذوق کتابخوانی و روشنگری اش در آن روزگاران بهره یافتم. غلامی، یکی از روشنگران و روشنفکران تاریخ آبکنار ماست که مر گ ناگهانی اش، خانواده ی مهربان و به غایت با وفای او و دو ستداران فراوانش در آبکنار را در غم و اندوه فراوان فرو برد.
حس جان! اگر چه سالها دور از وطن و زادگاه خود می زیست اما ”دلتنگی های غربت” اش او را بی تاب کرده بود و احساس تنهایی و دوری از آبکنار و دوستان هیچگاه  رهایش نمی کرد. انسانی که همه آرمان و آرزویش حرکت جامعه به سوی توسعه و تعالی برای ایران بود. او معلمی بود که از دیار جست و جو در سزمین گل با کوله باری  پر از ارمغان نو پا در قلمرو دانش آموزان گذاشت.  گفتارش آهنگ و رنگ دوستی و مهربانی داشت. غلامی تجلیلگری را دوست نداشت بل یک تحلیل گر و یک فعال سیاسی بود. بسیار عمیق و کتاب خوان که من هنوز دو کتاب راجع به حلاج و نهضت حروفیه پیش از انقلاب از او به یاد گار دارم. او کتاب های برشت را هم مطالعه می کرد و گه گاه زمزمه می کرد. مخصوصا نمایشنامه ی آدم آدم است و این جمله را غلامی از برشت نقل می کرد جلو قهوه خانه ی مرحوم سید صالح خاتمی که من هنوز هم که هنوز است در حافظه ام هست و جمله این بود:
“اگر هشیار نباشیم می توانند از امروز تا فردا از ما جلاد بسازند…..”
حال او و مهدی و حبیب و روزبه و … به جاودانگی پیوسته اند و یادشان از خاطرمان دور مباد و عمر باز ماندگان شان دراز باد.

15 تیر ماه 93 فرامرز شکوری

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|

 

داعش نام های مستعار شیخ و زاهد

Faramarz_Shakori_Abkenari_34

داعش و بوکو حرام و القاعده  و …
همه سرو ته یک کرباسند
همه به رسم روز گار
تجاوز می کنند
داعش زنده به گور می کند
و سنگسار
و قطع دست و پا و
پرتاب از کوه
داعش روزه می گیرد
گرسنه می کشد
نماز می خواند و راهزن است و
ماه و ستاره و خورشید را
دشنام می دهد
و تیتر درشت سایت های داعش
بوی خون می دهد و بوی
دروغ های صمیمانه و
هر داعشی گلویش را
خشک می کند
تا آواز نخواند
چرا که
آواز حرام است و
ساز مزمار ابلیس
و رقص مادر شیطان
و زن لشکر گاه شیاطین
داعش
خواستار ححم اندوه و غلظت گریه است
از شادی کناره می گیرد

Faramarz_Shakori_Abkenari_35
از آزادی
از آواز قناری
و از آواز های آدمی نفرت می کند
از بی حجابی و هی از آشکار شدن و
کندن پوست سیب ریش
داعش در باز خوانی عقایدش می گوید:
مردن به اختیار هیچکس نیست
ما خودمان و بعدتیر خلاص و یک جوری هم
روی خاک در به درشان می کنیم
و بدین سان
زندگی بی حضورما جهنم است و
هیچکس بی برقع و بی رو بنده
به مقصد نمی رسد
هیچکس بی دوزخ و بی برزخ
به در فردوس نزدیک نمی شود
بی دلیل نیست که شعر و
شطرنج و شراب حرام است
بوسیدن قدغن
موسیقی قدغن
قدغن به خاطر بهشت برین
قدغن به خاطر آرمان شهر
اما سکوت چقدر خوب است
خاموشی حتما زیباست
هی هر چه پرسش
حرام است و شبهه ناک
هی هرچه مطیع و مقلد
عین دعای سحر خیزان است
و هی هر چه پیشانی مهر خورده
عین پیشانی ی فرشته گان
می گویند:
خداوند آن را ازآغاز آفرینش بوسیده است
که این گونه سکه های پیشانی ثواب دارد و
بی نماز کافر است
حالا
انتحاری در سرزمین من
علامت دایره ی تدفین آفتاب و رود و ماهی ست
حالا
نارنجک ها را به کمر بستن
عین عطر مناجات است
و حالا تر
دو قطار فشنگ و دو قبضه تیر بار را
جدی گرفتن
چیزی شبیه دو رکعت نماز عشق است و
داعش می گوید:
ابو بکر بغدادی امام زمان ماست و
ظهور مصلحان بعدی
چه سلامی؟
چه علیکی؟
بله ستاره ها می دانند که
داعش
در روزگار ما
کمین کرده ی پرنده و درخت و جنگل
در خاورمیانه ست و
شکارچی اهوان
وآفریدگار تابوت های بی شمار
داعش نام های مستعار
دولت اسلامی عراق و شام
یا خلافت اسلامی و
یا گله ی کوچک شیوخ
از هر چه زاهد
از هرچه واعظ
و از هر چه شخصیتهای منفی
دیوان فرحناک حافظ

15 تیرماه فرامرز شکوری

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|

جناب آقای وطنخواه سلام ! لامحاله باید چند نکته را بعرض جناب عالی برسانم:
1- فرمودید:” تا همین چند وقت پیش هم از وجود شریف شما بی خبر بودم ” چه فرق می کند؟ بشناسی یا نشناسی! حالا مثلا دو تا وبلاگ که داشتیم و در سایت ها ی آبکنار سلام و آبکناری و… مطلب می زدم و آبکنار سلام تابلو های نقاشی ام را باز تاب می داد و البته در تربه بر فقط خدا بیامرز میر زا عبدالله مرا نشناخت و نیازی هم نبود
2- من و آقای برقعی در کتاب سکو لا ریسم – فردوسی و خیام را مذهبی نمی دانیم و اما مسلمان هستند و جناب عالی را با توجه به وبلا گ سر باز وظیفه ات یک فرد مذهبی و مقلد رساله ها و سرو کارت هم با احادیث و روایات که هست هیچ شکی ندارم و چون یک فرد مذهبی ی تمام عیار هستید و از انتظار فرج و روزه چی و …پیدایش داعش راهم از بنی امیه و بنی عباس می دانید (که البته داعش هیچ ربطی به این ها ندارد و بحث آن از حوصله ی این مختصر خارج است ) و نگارنده به خاطر مذهبی بودن ات این دو روایت را به عربی برایت می نویسم – چون به نوشته ام دقت نکردید.
روایت اول: خذ ما قیل واهجر من قال.
روایت دوم: انظر الی ما قال و لا تنظر الی من قال.
3- فرمودید: از مجادله و اختلافات دست بکشید! عزیزم به دریا در منافع بی شمار است و نصیحت شما مثل این جمله می ماند که بگویند: از تشویش اذهان پرهیز کنید! حال آنکه تمام پیامبران برای تشویش اذهان آمده اند تا عقل های خفته را بیدار کنند و برای مجادله و جدل و بحث آمده اند و آیات ادعو و ادع و دعوت به جدل دهها آیه در این زمینه نازل شده و آدم پرسشگر و مساله دار و اهل جدل محترم ترین شخص است و جامعه ی بی اختلاف و بی جدل و سایت بی سوال و بی پرسش – جامعه ی مرده ای خواهد بود.
4- اما فحش و تو هین بد است. بی عفتی و نا پاکی کلام وقیح است. لغو گویی و بدگویی و رکاکت در گفتار زشت است. نفاق و دو رویی و ژاژ خایی و هتاکی و هجویات از نوع سوزنی و قاآنی بسیار خباثت دارد.
5- تر به بری ی عزیزم! به نوشته ام خوب دقت نکردید و نظر را نغز نکردید تا نغز بینی و گذر هم از پوست نکردید تا مغز بینی و گر نه نمی نوشتید:” آرزو و تمنای من پدید آوردن یگانگی و همدلی خواهد بود که منجر به توسعه و تعالی زیست بوم اجدادی ما گردد”
رفیق ندیده و نشناخته ام این حرفهای شما به قول آبکناری ها روغن بیزه حرفان مانه – در جوامع بسته اتحاد و همدلی معنایی ندارد. در نتیجه ی ناامنی ناشی از نظامهای استبدادی مردم اعتقاد داشتند و دارند که:” استر ذهبک و ذهابک و مذهبک = رفت وآمدت، دارائیت و عقیده ات را مخفی کن” مولوی هم می گوید:
در بیان این سه، کم جنبان لبت/ از ذهاب واز ذهب وز مذهبت.
بنابر این هرگز در یک جامعه ی فاشیستی و تو تالیتر، اتحاد ووحدت منجر به رشد فکری و توسعه سیاسی و توسعه اقتصادی نخواهد بود. تنها تکثرآرا و پلورالیسم و آزادی بیان و اندیشه باعث توسعه و تعالی خواهد بود راستی آن منشورت چه ربطی به سخن شیخ اشراق داشت؟ لازم به یاد آوری ست که واژه های مطیع و منقاد و مقلد و موظف و سرباز وظیفه و مکلف و… ما قبل مدرن است و دنیای ما بعد مدرن و پست مدرن ،انسان مدرن و محق و پرسشگر می خواهد، تحلیل گرمی خواهد نه موظف و تجلیل گر.
6- من این جمله را از عیسی مسیح دارم که فرمود: حق را بگیرید و بپذیرید و لو از اهل باطل. اما باطل را هر گز نگیرید و نپذیرید و لو از اهل حق. شما اهل حق هستید، انقلابی و اصول گرا ولی سخنان ات یک کمی بوی بطالت می دهد و بوی داوری غیر منصفانه و حتا یکطرفه و در نوشته ی قبلی ات که به عنوان قاضی همان شریح قاضی در اسلام مطرح شدید و راقم این سطور را مورد انتقاد قرار دادید. ای کاش صراف سخن و سخن شناس می شدید و بعد داوری می کردید.
7- تو برای وصل کردن آمدی / یابرای فصل کردن؟ آیا این جمله ی رندانه ات که فرمودید:
“ممنونم از این که برای حقیر کلاس فلسفه دایر فرمودید” یک نو ع ریشخند نیست؟! یعنی به ریش دیگران خندیدن. آیا هجو ظهیر فاریابی را به یاد آدمی نمی اندازد؟ یا این شعر حافظ را مثلا: شیخم به طنز گفت: حرام است می مخور!/ گفتم بچشم! ولی گوش به هر خر نمی کنم!
8- بعضی دوستان در مطلب شان غلط املایی دارند. اصولا معلم ها نمی توانند سکوت کنند و دوست نازنین ام فرزاد هم گاهی اغلاط را هشدار می دهد و در سایتی مثلا توجیه را توجیح یا مقتضی را مغتضی و… می نویسد و نادر وطنخواه عزیز هم مشایی را مشاعی نوشته اند و… اما مشایی یا مشا ییون فلاسفه ی پیرو ارسطو معلم اول را می گویند و دو معنی دارد: روش و مشی زندگی و معنی کامل آن راه رفتن است. چون ارسطو عادت داشت در حال راه رفتن تدریس کند. امش یعنی برو.
9- جناب آقای وطنخواه! من از شما سوال کردم که آیا کاس آقا را می شناسید؟ شما چرا سکوت کردید؟ راستی! کاس آقا آن همه توهین و بی عفتی کلام نسبت به من و بخصوص آقای مهردادآبکناری روا داشت، چرا نگفتی به ایشان که بالای چشمانش ابروست.
نصیب ماست بهشت ای خدا شناس برو
که مستحق کرامت گناهکارانند
عیب مستان مکن ای خواجه کزین کهنه رباط
کس ندانست که رحلت به چسان خواهد بود ( حافظ)
14 تیر ماه 93 فرامرز شکوری

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|

صمیمیت در شعر”مارووزو” وموسیقی آن

Moraza_Monsef1

مرتضی منصف

استاد فرامرزشکوری باتصاویرشعر “مارووزو”صمیمی می شود و آنرا از روزگاران گذشته بیرون اورده وبه حال پبوند می دهد. یک فریاد ممتد را بارامی که از درون برمی‌خیزد و متاثر ازظلم ظالم وجور زمانه می باشد وآن به صورت واقع نمایی، درآن هیاهو به پا می‌کند شعری است اندوهگین، آمیخته به طنزی تلخ که با زبانی ساده و بی پیرایه از جهان پیرامون خویش سخن می گوید. او دراین شعر بیشتر منطقی است تا احساسی، و منطق او در شعر بازتاب دیدگاههای اجتماعی اوست. شعر” مارووزو”علاوه بر ارزش هنری آن یک سند اجتماعی است. سند محکومیت روزگار،

 

Moraza_Monsef_2

هنرمند در هنگام آفريدن بيشتر روایتگر است. و هدف او به سمت كشف واقعيت موجود در اجتماع و اطراف است و دچار احساس زدگي نيست. واقعيت هاي روزمره گذشته رادر دنياي خاصي به وجود مي آورد. كه در عين اختصاصي بودن مانند نیما وشهریار به زادگاه خود عشق می ورزد. ازاین نظرممکن است با یک منطقه دیگر شايد وجه مشترکاتی بين شان باشد. اين آميخته اي است از اداب وسنن و افكار بومي شاعر كه زندگی پيشين خود را بازسازي می کند. فرامرز شکوری، در این اثر زیبا ابتدا اززیبایی های طبیعت، باواژه گان آمیخته با واژه های محلی ،بر بازتاب صمیمیت می افزاید. تصورات او رنگ وفرم بومی بخود می گیرد که شنونده را دران فضا می برد. پردازش طبیعت باضافه یادگاران آن ثابت نیستند. گوناگونی و تنوع اندیشه در یک حرکت به سر می برند و نیز به موازات آن موسیقی گذاشته شده برروی آن (توسط  مهرداد آبکناری) با فضاسازی های همگون با گیرایی خاصی ذهن مخاطب را به سوی حرکت های گوناگون و محیط و پیرامون موضوع… سوق می دهد، و این نيروي حياتي شگرف در اندرون موسیقی که بيان می شود، برجذابیت شعر می افزاید و آنرا ملموس ترمی گرداند. سخنم رابا این شعر به پایان می رسانم.
آب میجویم ولیکن در سراب
,کوفه بازاراست این شهر خراب……..
آه از تزویر خلق دلق پوش
مردم گندم نمای جوفروش.

بااحترام بندرانزلی 8/4/93م-منصف

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|

 

 

هایکو سرایان یا …

Faramarz_Shakori_1هایکو سرایان یا عاشقان طبیعت

کوکو می خواند
در میان شاخساران پربرگ کوهستان
دور، بس دور
پژواک آوازش
( ئوتومویا کاموچی)

هایکو چیست؟ هایکو یک راه، یک وجه زندگی ست که ربط دارد با طبیعت و اشیا. چه گونه می توانیم از طریق فهم به جهان هایکو ی ژاپنی راه یابیم؟ نقادان و مفسران معتقدند که برای فهمیدن تنها یک هایکو ژاپنی به سالها جذب ندانسته ی عصاره ی تمام فرهنگ های چین و هند و ژاپن که در این شعرهای کوتاه به کمال می رسد، پس چه راهی در پیش است؟ بعضی ها معتقدند که عرفان ایرانی یعنی عشق به جای عقل در این راه یاری میکند که ما از پیش با زمینه پهناوری از جهان هایکو آشنا باشیم گفتنی است که عرفا در مقابل فلاسفه معتقدند که تنها از طریق دل یا عشق و یا اشراق می توان به حقیقت رسید نه استدلال عقلی و هوشی ( پای استدلالیان چوبین بود / پای چوبین سخت بی تمکین بود) در هایکو هم مطلقا عنصر عقلی و هوشی وجود ندارد .بلکه شهودی یا روشن شده گی و اشراق است که در آن شاعر به حیات اشیا می نگرد. ژاپنی ها به دراز گویی (شعرهایی بلند) علاقه ای ندارند، استدلالی نیستند و از انتزاعات عقلی می پرهیزند بیشتر شهودی اند بیشتر با اشیا و طبیعت سر و کار دارند به همین خاطر به جان پرستی یا آنیمیسم باور دارند و شاعر هایکو باید با واژه (ذن) یا مکتب یا طریقت بودایی مخصوصا شاخه مها یانا آیین بودا آشنایی داشته باشد که این حالت مانا در تمام زندگی روحی و عملی مردم چین و ژاپن راه یافته است بنابر این خاستگاه هایکو از ذن است؛ ذن مثل ماناست. مانا همه جا هست، لمس نا پذیر است (در مهر، نبات متبرک، آش رشته و آقادار و خاک تربت و…در همه اینها “مانا” هست.)  در جان پرستی ژاپن در اشیا نظیر سنگ، کوه، گیاه و… مانا وجود دارد. اکنون به چند تعریف یا برداشت از هایکو اشاره می کنم:
1-هایکو آفرینش چیزهایی ست که خود از پیش وجود داشته ا ند، اما برای اینکه شاید به کمال انسانی برسند به شاعر نیازدارد. این چیز ها شاید به صورت مهتاب باشد و سگی که پارس می کند بی هیچ سنگی:
نه سنگی
که به سوی سگ اندازم
ماه زمستانی ! ….. ( تای گی )
2- هایکو گاهی یگانه شدن با انسان ها راهی آسان تر است. هایکوسرای ژاپنی باشو می گوید:
در عمق پاییز
همسایه ام
چه گونه می گذراند
نمی دانم .
3- جلوه دیگری از حالت ذن و شعر هایکو تنهایی ست. تنهایی، حالتی از راه یافتن یا نفوذ در یکدیگر است. هر چیز در همه چیز نفوذ می کند مثلا صدای شباهنگ در شب. باشو شاید در چنین حالتی بوده که می گوید:
آه
کانکودوری
تو عمق می بخشی
تنهایی مرا .
haykoکانکودوری  یا کوکوی هیمالیایی (چوچو/ سوهت/ بوسوختم گیلانی/ آبکناری)  پرنده یی است که در کوه ها آشیان دارد، (ناله ی این پرنده از سغ داران مزار شبا هنگام به گوش می آید) بسی دور از آمد و شد انسان ها، چنان که شکل و صورت این پرنده تقریبا ناشناخته است. آوازش کمابیش به آواز کبو تران چاهی یا کوکو تی تی می ماند و فصل در این هایکو تابستان و بهاراست. همانطور که بیان شد کوکو، فاخته، سوهت هر چند به چند در شب از دور با آوایی نرم و یکنواخت و اندوهبار که از آن بوی درد و دوری و تنهایی می آید می نالد. باغبانان و کشاورزان با آوای آن آشنا هستند که البته سوهت یا بوسختم یا بوسوختمی در شب می نالد و کوکو در روز.
4–این پرنده را همه ی شاعران دوست دارند. چی یو شاعره یی که آرزو داشت در هنر هایکو به کمال برسد استادش یک مضمون قراردادی یعنی همان پرنده ی کوکو به او داد تا در باره ی آن هایکویی بگوید. چی یو چند هایکو در باره ی کوکو سرود استادش نپذیرفت و دور ریخت چی یو مانده بود چه بگوید. شب را با توجهی تمام این تفکر سپری کرد و هیچ ندانست که صبح بر سر دست است و پرده های کاغذین اندک روشنی یافته. آن گاه این هایکو در جان اش شکل گرفت:
hayko2کو کو
کو کو
سر انجام سپیده دمید.
استاد آنرا یکی از زیباترین هایکویی دانست که تا آن روز در باره ی کوکو سروده بودند.
5- هایک ومیان روشن شده گی یا اشراق آنی است که ما در آن حیات چیز را می نگریم. مثل این هایکوی بوسون:
یکی آذرخش
صدای قطره ها
میان خیزران ها فرو می افتد.
6-هایکو شعر نیست یک راه باز گشت به طبیعت است (مثل افسانه ی نیما) به طبیعت درخت به طبیعت نیزار به طبیعت زورق و دریاو… مثلا زورق با ساحل سخن می گوید:
روز دراز
زورق را با ساحل
گفت و گو هاست
7- شاعر هایکو سرای ژاپنی به جای سخن گفتن از آرمان های بزرگ و یا اندیشه های خیلی انتزاعی به دنبال یک گل داودی یا نیلو فر و یا یک داروک (= داروگ) می رود مثلا داروکی بر بر گ موز:
داروکی خرد
بر برگ موزی نشسته
می لرزد.
کی کاکو، شاعر این هایکوست. این شعر یاد آور شعر نیما ست:
داروگ کی می رسد باران (دار درخت و وگ قورباغه ی درختی همان داراگوزگال خودمان) سخن خود را با بیان یک شعر هایکو از”شیکی” به پایان می برم:
روز بلند!
زورق سخن می گوید
با آب کنار

11تیرماه 93 فرامرز شکوری

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|

کثرت حقایق داریم نه حق واحد

Faramarz_Shakori_Abkenariجناب آقای نادر وطنخواه سلام
و ان ربک لیحکم بینهم یوم القیا مه فیما کانوا فیه یختلفون( نحل / 124)
“و تنها در قیامت است که خداوند میان بندگان خود در خصوص اختلافشان داوری خواهد کرد”

رگ رگ است این آب شیرین و آب شور
در خلایق میرود تا نفخ صور( مولوی )

دوست بسیار عزیزم آقای وطنخواه راجع به کلمه وحدت سخن شیخ شهاب الدین سهروردی شیخ مقتول شیخ اشراق و آیه و روایتی از قرآن و پیامبر اسلام به خاطر یگانگی و و همدلی و همزبانی نقل کرده اند و من از ایشان تشکر می کنم و اما باید بگویم که چون همه یک جور فکر نمی کنند و بر داشت های مختلف و جود دارد، پس آدمیان نمی توا ننددر مسایل فر هنگی و سیاسی و ادبی و اجتماعی وحدت داشته باشند. بنا بر این طبق حدیثی از پیامبر اکرم، آنگاه مسیحیت 72 فرقه نمی شد و یهود 73 فرقه و اسلام 71 فرقه و حافط هم نمی گفت:

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه      چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدنFaramarz_Shakori_Abkenari_1د

از سنیان که بگذریم خود شیعیان دیگر نه چهار امامی می شدند و نه هفت امامی و نه دوازده امامی و اگر به احکام هم سری بزنیم، فقه مالکی و با فقه جعفری یکی نیست و از تفسیر هم اگر سخن بگوییم تفسیر المیزان طباطبایی با تفسیر کبیر فخر رازی یا امام المشککین تفاوت دارد و حالا شما بفرمایید چرا این چهار گروه ذیل نتوانستند با هم وحدت داشته باشند:
1- حکمت مشایی ( بو علی و ارسطو ) فقط عقل و استدلال را قبول داشتند
2- راه مباحث کلامی: حکمت مشایی یا فلسفه را فبول نداشتند و گفتند بو علی کافر است.
3- حکمت اشراقی: موسس آن شیخ اشراق است و پیرو افلاطون و در حلب کشته شد و ایشان در اشراق با مشاییون اختلاف داشت
4- حکمت عرفانی: فقط کشف و شهود و عشق و توجهی به استد لال و عقل نداشتند و عرفان ایرانی چیزی شبیه هایکو های ژاپنی و چینی و هندی و سهراب سپهری را در همین جا باید سراغش را گرفت و بایزید بسطامی و منصور حلاج و عطار و مولوی و حافط و…( من 35 سال این ها را تدریس کرده ام ) و هیچ وحدتی در این ها ندیده ام.
بی جا شو در وحدت در عین فنا جا کن
هر سر که دوی دارد در گردن تر سا کن
دوست ندیده و نشناخته ام جناب نادر وطنخواه و من در تربه بر فقط مختار وطنخواه را می شناسم که جنم شعری داشت و شما بحث زیبایی طرح کرده اید و این دراز دامن است و دست مریزاد و ادامه خواهیم داد و یک نکته در داخل پرانتز عرض کنم که (روز نامه ی رسالت و روز نامه ی شرق به عبارت دیگر اصول گرایان و اصلاح طلبان که هر دو هم شیعه ی جعفری هستند به وحدت نرسیده اند و در عراق و شام دو گروه سنی مثل داعش و جبهته النصرت همچنین) و اما وحدت معانی بسیار دارد:
1- وحدت عددی: مانند یک، دو، سه که این وحدت حقیقت خارجی ندارد و تنها در ذهن صورت می گیرد مانند جناب شیطان در ذهن. تازه در شیطان هم بین عرفا و علما وحدت نیست مثلا احمد غزالی برادر محمد غزالی صاحب کتاب سوانح عشاق، شیطان را سیدالموحدین می داند.
2- وحدت جنسی: مانند این که بگوییم جنس انسان و حیوان یکی است.
3- وحدت نوعی: مثل این که بگوییم کلیه افراد بشر از سیاه و سفید و سرخ و زرد را انسان می نامند و اگر وحدت بود دیگر 25 سال نلسون ماندلا به زندان نمی رفت
4- وحدت کمی و کیفی و شخصی و حقیقی و اما وحدت حقیقی:
وجود حق است و وحدت وجود و این بحث فلسفی و عرفانی وحدت در کثرت و کثرت در وحدت یک مقوله ی خسته کننده است و جایش در سایت ها نیست ولی آن سخنی را که از شیخ اشراق نقل کرده اید پی می گیرم – شیخ فرمود وحدت تعریف ندارد مگر مقابله با کثرت یعنی – و جود اشیا عبارت از تجلی حق به صورت اشیا است و کثرات مراتب امور اعتباری اند و از غایت تجدد فیض رحمانی نمودی دارند – و آن تکثر و یا پلورالستیک است. پلورالیسم یا کثرت گرایی یعنی کثرت حقایق داریم. مولوی می گوید:

بل حقیقت در حقیقت غرقه شد       زین سبب هفتاد بل صد فرقه شد

Faramarz_Shakori_Abkenari_2دوست عزیزم! هزار و چهار صد سال است که ما  رنگ وحدت را ندیده ایم و نباید هم ببینیم و امروز باید تکثر و تنوع عقاید و احراب را به رسمیت شناخت و این تکثر امروز هم در حوزه دین و فرهنگ هست و هم در شعر و موسیقی و نقاشی و زبان و… چند لایه بودن و تو در تو بودن را در سخن بزرگانی چون مولوی و حافظ خواهید آزمود و بعد در نیما و شاملو و موج و حجم و … اما به نیت پاک جناب عالی و کوشش نیکوی شما نظرا و عملا ارج می نهم و در این سایت ها اختلافی نیست کدورتی هم اگر هست رفع خواهد شد چرا که ما همه یکدیگر را خوب می شناسیم از جنابان طاهری عزیز گرفته تا سینا و فریدون و جبار و فاطمه و جاوید و حسین و بیژن و منصف تربه بری و… بخصوص مهرداد عزیز و نازنینی که در ونکوور قرابا زندگی می کند نگارنده 45 سال او را می شناسد و اما در این سایت ها که همه آبکناری هستند از افکار همدیگر واقف اند جز یک نفر آن هم جناب کاس آ قاست!
جناب آقای وطنخواه!  آیا شما ایشان را می شناسید؟ چرا این عزیز را برای ما معرفی نمی کنید؟ چرا ایشان که در ایران هستند، اصرار دارند که در پس پرده قرار گیرند؟ – اگر ریگی به کفش خود ندارند چرا باید این همه مدت در حجاب حجاب قرار گیرند و من یک بار آغوزدار گفتم هر چند روی شاخه اش هنوز نشسته ام و پایین نخواهم آمد و او مدام در نوشته هایش توهین می کند وآقای وطنخواه! آیا می دانید؟ این شک دکارت نه! این شک غزالی من از کجا شروع شد؟ دوستی دارم، شاعر و نویسنده با نام آقای رحیم چراغی مولف چندین کتاب اند. ایشان از من خواستند اگر امکان دارد چند شعر گیلکی و مشخصات و دو قطعه عکس از جناب کاس آقا تهیه کنید تا در کتا بی چاپ کنیم. من و آقای منصف با ایشان در میان گذاشتیم و وی حاضر نشد و فقط  گفت: شکوری و چراغی را می شناسم ولی من چرا و آبکناری ها چرا او را نمی شناسند و این کار را به قول عین القضات الم باید نی قلم و گر نه ما با هم اختلافی نداریم و حتی من شعر هایش را نقد کردم و خودش هم در وبلاگ اش باز تاب داد و در نشریه ای هم چاپ شد. و در پایان هانا آرنت وقتی جوامع توتالیتر و فاشستی را بررسی می کند و معتقد است که در چنین جوامعی همه مثل هم فکر می کنند و همه می خواهند یک جور لباس بپوشند یک جور زندگی کنند و یک جور شعر بگویند و…
در وحدت مشتاقی ما جمله یکی باشیم
اما چو بگفت آییم یاری من و یاری تو

قربانت – فرامرز شکوری 12 تیر 93

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|

یک شعر سپید گیلکی یک خاطره و یک پیام

Faramarz2

سعدی می گوید :
ملک یعنی صاحب قدرت چوب می زند. به قول اخوان
”به گرده ی من، به رگ های فسرده ی من
به زنده ی تو
به مرده ی من” البته تنها ما نیستیم که از مردم پریشیده و ستمدیده سخن می گوییم خیلی کشور ها از جمله افریقاییان؛ حالا بشنوید از امه سزر که از مردم و(آبکناری ها) و زاد گاه خود چنین یاد می کند (خوف آن دارم که فردا بنویسند که نگارنده معتقد است سزر آبکناری بوده و…) به هر حال،
” به راستی سلاله های برتر جهان
گستاخ در برابر همه ی جریان های جهان
آشیان مهربانی ی همه ی نسیم های جهان
شراره ی آتش مقد س جهان
( کی ؟ آبکنار!)/ پاره ی تن تپنده ی جهان/ از جنبش خاص جهان) با این همه کار نویسنده و شاعر و کار بر دیدن است و گفتن. باید آتش خود را عرضه کنیم؛ و البته در این هیرو ویر هوای نوقولدان یعنی سایت را هم بداریم؛ گیرم که نخواهندش. گفتنی ست که در این واقعه ی”مریزاد دستی که انگور چید“. شما نازنینان: مهرداد و خاموش وفریاد وفرزاد وباران و.. دیگر عزیزان را به درد سر انداخته ام. از آن به دیر مغانم عزیز می دارند؛
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست و شما هم درست حقیقت را به افراد و شخصیتها سنجیده اید، نه افراد و شخصیتها را به حقیقت. و اما سخنی دارم با مهرداد نازنین ام ! آن سالها که یادش به خیر انتهای باغ مرحوم مهدی فردوسی (مرد روشنفکر) چندین قایق صیادی به قول منوچهر آتشی می ایستادند و دریا را به اسکله گره می زدند. قایقرانان و مالایان آن روزگاران مرحومان: مظاهر مومنی، حبیب مومنی (و پیش تر مرحوم صفر علی و محرم علی مومنی، همه ار مردان دریایی بودند)، نبی صدفی و رضا فخری و.. البته منظورم این سه چهار نفری که قایق هاشان راهمیشه کنار باغ مرحوم فردوسی با طناب یا زنجیربه چوب سیم خار دارمی بستند و ما هم برایشان مزاحمت فراهم می کردیم و سوار می شدیم و من نگارنده هنوز یکی دو تا تابلو نقاشی ی از آنها که در روز های برفی می رفتند صیادی کشیده ام. و اما چندی پیش از مدرسه ی خیام تا کنار مرداب که اکنون جاده اش آسفالت شده را هی مرداب شدم. هر چند کنار مرداب زمانی تیمی داشت و در تابستان ها توپی و توری و … اینک جای زمین بازی،لاله ی مردابی یا سل باقلا از گیاهان پایای مردابی روییده است که البته فقط برگ داشت و هنوزازگل خبری نبود. این گیاه آبزی را آلمانی ها لو توس و انگلیسی ها واتر لیلی وحشی و آبکناری ها سل باقلا گویند. باید بیفزایم که این گیاه در مصر (رودنیل) در هند (رود گنگ) هم می روید ولی برگهای آن بسیار بزرگ است. هندیان و مصریان سله باقلا را گیاه مقدس می دانند. به عقیده ی هندیان خدا روی یک برگ سل باقلا نشسته است. از گل سل با قلا در سرود چهاردهم ایلیاد ( هومر ) نام رفته است. در سرود آمده موقعی که زئوس (کاس برار) و ژوونو (کاس باجی) در کنار تالاب خلوت کرده و مشغول راز و نیاز بودند که سل باقلا گول غومچو وازا به. و اما مهردا د جان رفته بودم به عیادت آقای رسول اسدی می دانی که ایشان با جناق (=باجناغ) من و عموی بزرگوار آقای بیژن اسدی پور است و همین طور صحبت از بیژن و سایت آبکناری شد که فرمود: سلام مرا به آقا بیژن و خانواده محترم ایشان برسان و حالم خوب است و بگو چقدر دلم هوایش را کرده است ”مهرداد عزیز از آنجایی که بابیژن عزیز در ارتباط هستید و تو هم که می دانی تکنو لوژی من زیاد خوب نیست و سلام مخصوص مرا نیز برسان و روز خوشی را برایتان آرزو می کنم.

تصدقتان بروم.

Faramarz_Shakori3

کوکو تی تی کوکو تی تی

اهه
هویا
مارووبوزو
ارابو جاده ورجا
ای نفر
کرا وشتن کنو
ای نفر
کرا خانو
ایزی بو جور تر
پیشوایی زمین سر
ای نفرم
هزار ولک جر
نیشته
کرا نی لبک زنو
تا
گابان بچرن
تا
اسبان
شیهه بکشن
اشتاوی ؟!
فرقی نو کنو
ونکووور بسی
یا غازیان
شا
اشتاوستان
آوازانا
کوکو تی تی !
کو کو تی تی !

فرامرز شکوری

۷خرداد۱۳۹۳

 

 

فرزاد هخامنشی می‌گه:                                                                                                     

محضر مبارک ادیب فرزانه استاد شکوری عزیز سلام دارم و عرض ادب.استاد بزرگوار،متلمذ فرزانه ای چون حضرتعالی بودن کسب افتخاری است که در وصف نمی گنجد.استاد عزیز چهره و قلم توانای شما چون آفتاب عالمتاب می تابد و محبوب علاقه مندان و دوستداران جویای علم و ادب است.شما افتخار و مراد ما هستید و ما مرید و ارادتمند شما.راستش این روزها وضعیت حسن جان غلامی که از نیکان روزگار است مرا غمگین کرده است.مدام با دستی بر دعا سلامتی و استمرار لبخند های دلنشین حسن جان رااز خداوند آرزو می کنم.باور بفرمایید با کسب اجازه از استاد،قصد نوشتن مطلبی پیرامون رمانتیسم را داشتم که به علت نگرانی از وضعیت حسن جان قادر به نوشتن آن نیستم.خداوندا تو را به جان محبوبانت قسم به حسن جان ما شفای عاجل عنایت فرما.آمین یا رب العالمین.

 

 

مهرداد آبکناری می‌گه:

جناب شکوری گرامی وعزیز، سلام
فردا بخش نخست شعر زیبای مارووزوی شماتمام می شود. برای ضبط بخش دوم، دو هفته ای زمان نیاز است. آیا بخش اول را برای علاقمندان از فردا بگذاریم در سایت یا منتظر شویم که بخش دوم هم آماده شود؟
در مورد پیام شما هم الآن دیر وقت است، فردا (اولین وقت)پیام شما را خدمت عمو بیژن بازگو می کنم. تا کنون همه دانسته اند که عمو بیژن چه تعلق خاطری به آبکنار دارد. خاطراتی که از آبکنار دارد، در عین طنز خانگی که مختص قلم شیوای عمو بیژن است، زیبایی دلنشینی هم دارد. یکی از همین خاطرات را در مجله موج ۶ (به سردبیری دکتر فرامرز سلیمانی و مدیر اجرایی زهره خالقی)که در بخش شهر من، اختصاص به آبکنار دارد، آورده ام. شماره ۶ مجله موج همین امروز و فردا منتشر خواهد شد.

 

 

بیژن اسدی پور می‌گه:

من هم خدمت آقای شکوری و رسول اسدی پور (عمویم) سلام دارم – برای همه افراد خانواده تان سلام و ارادت مرا برسانید -سلامت و شادکامی برای همه شما آرزو میکنم – من گر چه بدون خواست خودم به اینجا سنگ قلاب شده ام اما با تمام فاصله ها هنوز میتوانم همه آبکنار زیبا را در آغوشم بگیرم – احساسم همواره چنین بوده است که وقت اسباب کشی از آبکنار (در سال های کودکی) من فراموش کردم قلب ام را با خودم بیاورم لذا همان جا ماند! اینست که قلب من کنار همه شماست و باید بشود آن را در گوشه کناری پیدا کرد! برای همه شما شادی و سلامت و شادکامی و موفقیت کامل آرزو میکنم – بیژن

 

 

مرتضی منصف می‌گه:

بادرود فراوان به بزرگ مرد فرهنگ وهنر جهان جناب آقای بیژن اسدی پور که معرفت روستایی ابکناررادردل دارد.به همین مناسبت دوبیتی زیر را نثار مقام شامخ ایشان می نمایم.
خوشا بر او که آ ن پیمانه با اوست//هوا خواه می و میخانه با اوست
فراقش کی شود مارا فراموش //که هر کاشانه وهر خانه بااوست

 

 

فرامرز شکوری می‌گه:

فرزاد نازنین سلام ! حسن جان غلامی از بزرگترین روشنفکران و فرهیختگان امروز گیلان و آبکنار است . و هم در میان دوستانش و هم نگارنده ی این سطور محبو بیت دارد . چرا که حسن این خوب ، دلی پاک و حساس دارد . من صمیمانه او را دوست دارم و از علم و فضل او هم بهره مند شده ام . یک نمونه اش پیش از انقلاب بود . آن سالها ما کتاب های جلال و صمد و شریعتی و بعضی کتابهایی که مر بوط به جنبش ها و قیام ها بود می خواندیم . عصر پنج شنبه ی سال ۱۳۵۶بود، هنوز یادم است که حسن غلامی نازنین توی چایخانه ی مرحوم سید صالح خاتمی در حضور سید( که سید هم اهل تحلیل و مطالعه بود ) آن کتاب نهضت حروفیه و پسیخانیان و بعد حلاج اثر علی میر فطروس را برایم آورد و من آن کتاب را خواندم . آقای هخامنشی عزیز ! حسن جان در دوستی ثابت قدم و مهر ورز و با وفاست. غلامی را من خوب می شناسم او در همان سالها با آثار و ترجمه های نویسندگان انس داشت . او در عطوفت و مهربانی کم نظیر و لبخند همیشگی بر لبانش بود . به قول مولانا : یک دهان خواهم به پهنای فلک / تا بگویم وصف آن رشک ملک . اما نمی دانم که در این کیسه ی منجنیق عذاب چه بود که ما با شدت تمام به قول یکی از دوستان به چهار پر جهان پرتاب شدیم . آن سالهای صفا بخشان و آن سالیان سبز و دوست داشتنی که یاد باد آن روز گاران ( پیش از انقلاب ) همه شیفته و شیدای هم ، همه در کنار هم فتح الله محرابی و فرامرز شکوری و حسن غلامی و وثوق ساجدی و… همه همدل و همراه ، صمیمی و یکرنگ . کینه ای نبود مثل امروز نبود . من خیلی دوستان قدیمی دارم که قدمت دوستیمان به سی و چهل سال می رسد و یکی همین حسن جان غلامی ست و دهها نفر دیگر و به هر حال ، فرزاد جان ! سلام مخصوص مرا به حسن جان برسان و بگو بچه های سایت مهرداد آبکناری عزیز تورا تندرست و توانا می خواهند و هر کجا هست ، خدایا، به سلامت دارش . خرداد ۹۳ فرامرز شکوری

 

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|

شکم گرسنه عاشقی سرش نمی شود

Faramarz_Shokoriآدمی اول حریص نان بود
زانکه قوت ونان ستون جان بود
مولوی
شب چو عقد نماز می بندم
چه خورد بامداد فرزندم
غم نان و جامه و قوت
باز ت آرد زسیر در ملکوت
چنان قحط سالی شد اندر دمشق
که یاران فراموش کردند عشق
سعدی

مهندس بازرگان با تجربه ی کوتاهی که در حکومت داشت، بعدها در آخرین کتاب خود با نام “آخرت و خدا هدف بعثت انبیا” نوشت:دین برای آباد کردن دنیا نیامده است. اگر آبادی نصیب دنیا شود جزو محصولات فرعی دین است دنیا را عقلا اداره کرده اند و خواهند کرد. (بازرگان با این اندیشه ی جدید تمام کتابهای قبلی خود را قلم قرمز کشید) البته این سخن مرحوم بازرگان نیست. هفت قرن قبل ابن خلدون تونسی تبار عینا همین سخن را گفته بود. و غزالی هم فقه را علمی دنیوی می دانست. ولی مرحوم شریعتی که طرفدار اسلام منهای روحانیت بود، معتقد بود: دینی که به درد دنیا نخورد به درد آخرت هم نخواهد خورد. اما این روز ها آقای روحانی با دوسه سخنرانی ی که داشتند یک کمی سرو صدا در جامعه شد. ایشان گفتند: من مخالف محدود نا کار آمد اینترنت هستم و زمان منبر گذشته و همچنین فرمودند عده ای در رابطه با دین و آخرت و بهشت مردم دچار توهم شده اند. به نظر می رسد که مشکل اصلی در جامعه اقتصاد است. برای روشن شدن این امر باید بگویم که انسان اول به حاجات اولیه یعنی بهداشت، مسکن، دارو غذا و پوشاک و امنیت نیاز دارد و بعد به حاجات ثانویه یعنی هنر، دین و معنویت و نظایر آنها که اگر اولی را نداشته باشی دومی را هم نخواهی داشت. کسی که گرفتار نان و مسکن است یا از نظر جانی و شغلی امنیت ندارد از هنر های لطیف مثل شعر، موسیقی، نقاشی و کتاب و دین و خدا غافل است. یعنی شکم گرسنه دین و ایمان ندارد یا شکم گرسنه عاشقی سرش نمی شود و همین طور روایات و احادیث فراوان اندمثلا آنکه را معیشت نیست معاد هم نیست. (من لا معاش له لا معاد له) یا: نزدیک است که فقر بدنبال خود کفر را هم بیاورد (کادالفقر ان یکون کفرا) زیرا گرسنه و فقیر برای جبران کمبود که زندگیش را تهدید می کند دست به هر کاری می زند. حرام می خورد ظلم می کند دزدی می کند و … لغزش ایمان بود زاییده ی فقر و نیاز / ور نه هیچ آلوده دامن دزد مادر زاد نیست . سخن خود را با روایتی از پیامبر اسلام و شعر ی از شفیغی کدکنی به پایان می برم : از پیامبر اسلام روایت شده که فرمودند : خدایا ما را در امر نان برکت بده که اگر نان نبود ما نه نماز می خواندیم و نه روزه می گرفتیم و نه حقوق مردم را اداره می کردیم و اما شعر شفیعی : … کمترین تصویری از یک زندگانی : آب / نان / آواز / ور فزون تر خواهی از آن / گاهگه / پرواز … آنچنان بر ما به نان و آب / اینجا تنگ سالی شد / که کسی در فکر آوازی نخواهد بود / وقتی آوازی نباشد / شوق پرواز نخواهد بود.

خرداد ماه ۹۳ فرامرز شکوری

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|

نگاه خاکستری سایت و پاسخ به تشویق دوستان

Faramarz_Shokoriدر موسیقی و شعر مارووزو، مهرداد و نگارنده سعی کرده ایم با نگاهی تحلیلی واقعیت امر را به دور از هیاهوی ژور نالیستی، نشان دهیم. یک نکته مهم که در ضمن، مهرداد هم به آن پرداخته است (مارووزو غمگنانه ای ز بیداد روزگاران) این است که به نظر بنده، پدیده ها و انسان ها (زبان و انسان و جهان) خاکستری هستند. متاسفانه این ذهنیت مطلق گرای بعضی هاست که می خواهند آدم ها و پدیده ها را سیاه سیاه، یا سفید سفید ببینند و به دیگران هم بنمایانند. باید بگویم که این سیاه و سفید بینی به نفع هیچکس نیست. Faramarz_Shakori5من تصور می کنم، نگاه مارووزو و موسیقی متن، حتا نگاه سایت آبکناری یک نگاه خاکستری ست. که بر اساس آن، پدیده ها ترکیبی از سیاهی و سپیدی هستند و ما باید صمیمانه از منظری توصیف گرا به آنها بنگریم. اما سخنی دیگر، من هیچگونه ادعایی در شعر مارووزو ندارم و هر چه هست موسیقی ی زیبا و شنیدنی مهرداد است و این موج های موسیقی ی که ریخت روی مارووزو و مردم آبکنار، انگار توی نیزارها و شالیزارها ایستاده ای زیر شر شر باران. و اثرها بر جان و دل و مغز من داشته است و یک جور لذت موسیقیایی یا لذتی مخصوص داشت که بیان کردنی نیست و گل سرخ را نتوان تعریف کرد مگر اینکه دوستان ببویند که البته بوییده اند. من فقط می توانم بگویم که سرا پا گوش می شدم و محو آن می گردیدم وگفتنی ست که این کشش و علاقه به موسیقی مهرداد آن هم از یک هنرمند آبکناری که من تاکنون نشنیده ام از کسی ، موجب گردید تا بسیاری از دوستان به من تلفن کردند و ضمن تشکر از نام سازنده ی موسیقی متن هی سوال می کردند کیست؟ و کجا هست ؟ چرا که موسیقی تنها هنری ست که قابل رویت و لمس کردن نمی باشد و فقط از طریق گوش به صورت ارتعاشات صوتی به انسان ها منتقل می گردد. و دوستان هم که شنیده اند، بنابر این اظهار نظر می کنند و در پایان لازم می دانم از مهرداد عزیز سازنده ی موسیقی و از طراح جدول زیبای آبکنار جناب خاموش گرامی و همچنین از تمامی نازنینان و ناز نازانی که حمایت نمودند و ما را مورد تشویق و تر غیب قرار دادند، صمیمانه قدر دانی نمایم. برا ی همه، آرزوی عمر پر بار و کامیابی ی بسیار می کنم.

خرداد ۹۳ فرامرز شکوری

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|

خدمت فرزند نازنین ام جناب دکتر نیما شکوری
عرض سلام و احترام دارم

بهتر است سقراطی ناراضی بود
تا احمقی راضی

استوارت میل فیلسوف لیبرال
انگلیسی

افلاطون می گفت : گمان پردازان یونان ، پنداری از هلن بافتند و قهر مانان تروا بر سر این بافته ، به جان یکدیگر تاختند ، تا توانستند باختند ، زیرا هلنای حقیقی را نشناختند و بر جهالت لنگر انداختند . پسر مهربانم ، ! من پیش از این که قلم را در این نوشته پیرامون جهالت در جامعه لختی بگریانم ، باید بگویم که من با هیچکس دشمنی ندارم، حتا شیطان را اصلاح پذیر و حتا مثل احمد غزالی ” سید الموحدین” می دانیم . تو پدرت را بهترمی شناسی ، برای من زردشتی ، بودایی ، ترسایی ، یهودی ، برهما یی ، سیک و سنی و شیعی و کافر و لا مذهب یکی ست . من آن را آدمی دانم که دارد سیرت نیکو/ مرا چه مصلحت با آن که این گبر است آن ترسا . گزینش اندیشه و عمل نیک ” آنچه را می گویند بگیرید و گویند ه را رها کنید ” جنابعالی و جاوید ارجمند هر دو برای من عزیز هستید و یکی از برادرانش دانشجوی من بود و اصلا نزاع قلمی و نقد همین است گاهی نقار و کدورت پیش می آید وحتا در انجمن های شعر خوانی همین مشکل را داریم و بعد رفع می شود و اینجا هم ]مساله ی مهمی نبود و من اگر اورا ببینم خدا شاهد است که سخت می بوسمش . گفتم که لبت بوسه دهم گفت ببوسش / زیبا تر از این قول که گفته که شنیده . اما می خواهم پیرامون جهل و مار کشی در جامعه ی ایران برایت چیزی بنویسم و خودت نیک می دانی که دهها مقاله ی چاپ شده در مطبوعات دارم و چند مقاله مربو ط به ابلهی و و تعصب و سخت گیری ست که البته در این نوشته مخاطب می شخص خاصی نیست . جناب آقای دکتر شکوری ! پویش ، در جهان اندیشه ، ار مغانی ویژه دارد : هر چه در آن پرسه زنی و جای خوش کنی ، به جهل و نادانی خود بیشتر پی می بری فرقی نمی کند من یا تو و یاهمه . دکارت هم می گوید : آنچه می دانم قطره است و آنچه نمی دانم دریاست . اما جامعه ی ما جامعه ی جهل پرور و علم ستیز است . هر چه بزایند ، نه به درد دنیا خورد و نه به کار عقبا آید . و اگر با قدرت همراه شوند ، به شرارت و خود سری می پردازند . پیرو علم و دانایی ، همواره از این سو آزرده بوده است . امروز برای ستیز با هر نابکاری باید با خود جهل در افتاد . دلبندم ! گاهی بوزینگان تاریخ را بر مسند شرف می نشانند و زمانی در آسمان پندار صاعقه می شوند و خود را از نهانگاه هستی بیرون می کشند . حتا اگر روزی جاهلی با رهر و علمی در بیفتد و کارشان به داد گاه رسد ، چون جاهل : حاضر جواب ، چاپلوس و آگاه به رموز جلب نظر و ترحم است . عالم و روشنفکر را چون مرغ سر کنده یا ماهی به تور افتاده می کند . چرا ؟ برای اینکه دادگاه جای مچ کیری است نه محل اقتراح یعنی سوال یا پاسخ علمی . پس ما زمانی می توانیم توانا گردیم که به گفته ی فردوسی و همه ی دانشوران عالم ، دانا گردیم . اما جامعه ی فعلی ما جامعه ای ست مطیع ، منقاد و محزون و گریان و بیشتر متملق می طلبد و چاپلوسان را بر صدر می نشاند . تجلیل گر می خواهد نه تحلیل گر . مقلد می خواهد نه محقق. پدرت سالهاست که دارد در این زمینه قلم می زند و تا کنون صد مقاله در مطبوعات از هفته نامه تا ماهنامه و فصلنامه چاپ شده داردو چند ین کتاب می شود ولی هزینه ی نشر چنان بالاست که نمی تواند آنها را چاپ کند و دو کتابش حدود سه سال است که در زیر چاپ است . آقای شکوری ! اگر احمقان نبودند رجال سیاسی هلاک می شدند . وقتی در جامعه ای تمییز و تشخیص در کار نباشد . روباه را به جای شتر و صاحب خر را به جای خر می برند و بقول مولوی : چونکه بی تمییزیانمان سرورند/ صاحب خر را به جای خر می برند و باز مولوی گوید /اکثر اصحاب جنت ابلهند / تا زشر فیلسوفی بر رهند . و انسان اگر سقراطی باشد و دانا ، دانشمند و فر هیخته ولی محروم ، بهتر است از این که مانند خوکی همه گونه وسایل راحتی و آسایش برای او باشد ، ولی هیچ چیز نفهمد و نداند و نداند و در جهل مرکب ابدالدهر بماند . نیمای عزیزم
من بارها در زمینه جهل و نادانی و مارکشان و مار ستیزان برایتان سخن گفته ام و تو نیز خوب می فهمی و خوب درک می کنی جامعه ی استبداد زده ی مارا . بودا می گفت : وقتی من به ماه اشاره می کنم ، یک آدم احمق آن را در نوک انگشتانم جستجو می کند و روزی برای شاگر دانش می گفت : آنکه دانش نمی اندوزد همچون گاوی درشت و فربه می شود و از خرد لاغر و سهراب هم از جماعت جاهل دل پری داشت و گفته بود : من الاغی دیدم که یونجه را می فهمید و یا در چراگاه نصیحت گاوی دیدم سیر و باز به گفته ی بوعلی : من از گاو می ترسم چون شاخ دارد و عقل ندارد . اما گاهی دنیا یک کمی احمق لازم دارد و این حرف را هیوارد هیوز می گوید :” دنیای بدون احمق، دنیای خشک ، بی مزه و کم منفعت است ” و اما فرزند عزیزم ، سعی کن ز احمقان بگریزی ، چون که عیسی گریخت چون که صحبت احمق بسی خونها که ریخت و در پایان اگر پادشاه جبار است و بی رحم – این ملت است که مقصرند و گفته اند ملتهای ابله شاهانی دارند که سزاوار آنانند و دیگر نمی خواهم خسته ات کنم و گرنه از دو نهضت ضد عقل شیعی( اخباری گری ) و سنی( وهابیت)هم برایت می نوشتم و یا پند دادن به احمقان پشیمانی می آورد و به هرحال،دوست دارم که این نوشته را همه بخوانند و بدانند که همیشه خواص رانده می شوند و عوام وارد میدان و ابراز وجودهم می کنندو بالاخره فلک به مردم نادان دهد زمام مراد / تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس. برایت آرزوی عمر پر بار و کامیابی ی بسیار می کنم . ۵ خرداد ۱۳۹۳ پدرت فرامرز شکوری

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|

درنگی در افسانه ی نیما و حیدر بابا یه سلام شهریار و مارووزو

Faramarz_Shokoriشعر ماروزو در ۷۰ بند پنج مصراعی در سال ۱۳۶۲ سروده شد. قبلا به صورت کاست همراه با نی نوازی موسوی، ضبط و تکثیر شده بود. اکنون نوارها، کیفیت شان را از دست داده اند. اما این بار، هنر مند و شاعر گرامی آقای مهردادآبکناری موسیقی تحسین بر انگیزی برای آن ساخته که فقط دوسه بند از شعر دریک زمان کوتا اجرا شد ه و بسیار زیبا بود و بعد ها ان شاء الله ، ماشا ء الله به طور کامل منتشر خواهد شد. با این همه لازم می دانم که درنگی کوتاه در باره ی این سه شعر یعنی – افسانه ی نیما و حیدر بابا یه سلام (سلام به حیدر بابا) و شعر گیلکی ما رووزو داشته باشیم:
افسانه ی نیما که همان طبیعت است. به صورت دیا لوگ سروده شده و ۵ مصراعی ست. افسانه و عاشق با هم گفت و گو می کنند. مثلا عاشق به افسانه می گوید:
” تو یک قصه ای ؟! افسانه پاسخ می دهد: Nima_Afsaneh
آری ،آری
قصه ی عاشق بیقراری
نا امیدی ، پر از اضطرابی
که به اندوه و شب زنده داری
سال ها در غم و انزوا زیست
یا عاشق به افسانه می گوید:
ای فسانه ! مرا آرزو نیست
که بچینندم و دو ست دارند
زاده ی کوهم
آورده ی ابر
به که بر سبزه ام واگذارند
با بهاری که هستم در آغوش
و… افسانه گاه خود را یک فریبکار معرفی می کند و می گوید:
یک فریب دلاویز تر من !
کهنه خواهد شدن آنچه خیزد
یک دروغ کهن خیز تر من ! رانده ی عاقلان
خوانده ی تو … عاشق هم سخن افسانه را تایید می کند و می گوید :
آه افسانه ! حرفی ست این راستShahrYar_Heidar_BaBaeyh
گر فریبی زما خاست ماییم
روزگاری اگر فرصتی ماند
بیش از این باهم اندر صفاییم
همدل و همزبان و هماهنگ .
بنابر این شعر رمانتیک افسانه از طبیعت حرف می زند و نیما از طبیعت وحشی و جنگلی و کوهستانی یوش مازندران سخن می گوید. در این شعر یک ر مانتیک صد در صد و از سیاست و اجتماع هیچ خبری نیست و نیما در شعر های دیگر وارد سیاست و اجتماع می شود. دوم شعر رمانتیک منهای سیاست شهر یار یعنی شعر ترکی حیدر بابا یه سلام است. حیدر بابا اسم یک کوه در خشکناب تبریز و خشکناب زاده گاه شهریار است. شهریار از لطیف ترین کلمات و اصطلاحات زیبایی های طبیعت و از همه مهم تر صلح و صفای حاکم در محیط آرام و دوست داشتنی روستای خشکناب را بطرزماهرانه ای به تصویر کشیده و خوانند ه را در عالم تخیل به محیط روح پرور و بهشت گونه ی روستا می کشاند تا دمی دور از زندگی ماشینی شهری بیاساید. نا گفته نماند شهریار را به عنوان یک شاعر اجتماعی هم نمی شناسند. اما شعر ما رو زو که نگارنده متاثر از نیما و شهریار است؛ یک شعر رمانتیک و پراز احساس است که البته با رنگ و بوی سیاست و اجتماع. همانطور که مهرداد آن را با عنوان:” ما رووزو ، حکایت غم آلود بیداد روزگاران ” مطرح کرد و درست هم همین است. مارووزو بیانگر زندگی بی تکلف و تصتع آبکناری هاست؛ و یاد آور خاطرات شیرین کودکی که جاذبه ی گیلکی فولکلوریک آن بیش از همه مخصوصا با موسیقی ارزنده ی مهرداد عزیز در دل مشتاقان شعر و ادب اثر می بخشد و خواننده را می برد به طبیعت آبکنار و در میان مردم روشنفکر و زحمتکش آن و همچنین مساله اقتصاد و تورم و گرانی و در پایان از استاد گرامی و هنر مند نقاش جناب آقای منصف و نیز از نقاش عزیز آبکناری خانم زهرا سلطانی آبکناری می خواهم که با شنیدن مارووزو در سایت آبکناری چند تابلو از مارووزو به تصویر بکشند، همانطور که چند نقاش عزیز، شعر ترکی حیدر بابا سلام را کشیده اند.

ارادتمند دوستداران ماروو زو – فرامرز شکوری۶خرداد ۹۳

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|

برای ادیب فرزانه استاد شکوری عزیز

فرزاد هخامنشیFarzad

اهورایی من
استاد دانا
حق اندیش زمان
مرد توانا
تو
عشق عاشقان این زمانی
الهی زنده باشی تو
بمانی.
نمی دانم
عزیز مهربانم
سهی بالا
تو ای
سرو زمانم
کجای قصه ها
در خواب بودم
کجای قصه افسونگر پیر
اسیر جهل شب
سرتاب بودم.
تو گفتی
از پری رو
مهربانی
فرشته خو
“دده”ی آسمانی
خدا رحمت کند
آن خنده روی را
زلیخای عزیز
با آبروی را.
اهورایی من
مرد خوش اندیش
بزرگ عاشقان
ای راستین کیش
به من
جامی ز علم و معرفت ده
نجاتم ده
ازین
نادانی خویش.

بداهه ای بود ناچیز که با ذکر سلام و صلوات تقدیم می دارم به ارواح مطهر پدر و مادر فرشته خوی استاد شکوری عزیز. ف ه

 

----------------------

مواظب باشید ! سات لایت ها یا اغوز داران می آیند !
خدمت جنابان مهرداد و فرزاد و خاموش و فریاد و… با سلام و احترام و عرض ادب. پیش از بیان مطالب باید بگویم که چشمانم پراز اشک است و از کلمه ی مادر بوی بهشت می آید و به خاطر آن شعر زیبای فرزاد نازنین و آن عبارت ” دده” ی آسمانی سخت منقلب ام کرده است و در حال گریه دارم می نویسم و من از فرزاد بی نهایت سپاسگزارم . و به هر حال می خواهم مطالبی راجع به ” سات لایت ها ” بنویسم و ممکن است در آینده زگیل سایت شما هم بشوند . باید بعرض شما برسانم نخستین مدارکی که از زبان مخفی به دست آمده مربوط به سارقان و راهزنان بوده است . این جماعت که خلاف قانون رفتار می کرده اند نیاز به وسیله ی برای ارتباط داشته اند تا اسرار شان پوشیده بماند . به گفته ی ویکتور هو گو ” زبان مخفی رختکنی ست که هر گاه زبان بخواهد کار انجام دهد در آنجا لباس مبدل می پوشد ” این جا منظور اسامی مستعار نیست و اسامی مستعار اصلا مراد نگارنده نیست . مثلا شما در ماهواره ها حالا صدای آمریکا یا پارس می بینید که افرادی روی خط می آیند با اسامی سعید از تهران ، جعفر قلی از مشهد و سیروس از هلند و… از میان این همه اسامی و رنگ ها ، رنگ مشکی مشکوک یا زرد مشکوک هم به چشم می خورد . یا همین کلمه ی قاصدک را اگر دقت کنیم تخم نوعی نی است که در جویبار های بیشه ها و تو شالیزار ها می روید و به زبان آبکناری گرز وورنده هم گفته می شود و همان شعر معروف اخوان ، قاصدک هان چه خبر آوردی ؟ از کجا ؟ از که خبر آوردی ؟ که البته در مشهد معتقدند که اگر در گوشی برود کر می کند .یا پروانه های خال مخالی یا سفید برف وقتی روی گلها می نشینند و شهد گلها را می مکند وبعد خبر می برند برای تلفنچی ی خانه ی ابو حباحب ( کرمک شب تاب ) و یا همین کلاغ خودمان ، علاوه بر دزدی گوشواره و صابون و… خبر چین هم هست . وقتی روی آنتن خورشید خانم همسایه می نشیند ووقتی قار قار می زند یعنی-دارد گزارش می دهد . پس ابتدا چند واژه ی مخفی را معنی کنم و بعد برسیم به “سات لایت “. کلمه ی آنتن ( جاسوس ، خبر چین ) پسره آنتنه مواظب باش ! با آنتن کسی حرف نمی زنه . یا کلمه ی تی تی ( مامور مخفی ) یه تی تی رد شد . یه تی تی تو سایت اومد . همین طور ریسیور به معنی گیرنده است ( جاسوس ، خبر چین ) یارو ریسیوره ، ریسور ها تا دلت بخواد رو دارن ( بی بی سی )… به جاسوس ها و کلاغ ها زگیل هم گفته می شود . شخص مزاحم سمج . موی دماغ ( کنه ، سریش و تاول و… ) و یا ” زیدی ” مامور نیروی انتظامی را می گویند مثلا تو خیابان پر زیدیه . وبدین گونه ” سات لایت ” از لفظ انگلیسی به معنی ماهواره ( جاسوس و خبر چین ) است و … نکنه فلانی سات لایته ، دوتا سات لایت رفتن تو سایت … یا سه تا سات لایت رفتن تو اداره که البته همان ریسیور است مثل ساواکی . معمولا سات لایت ها خیلی شافتولی اند . یعنی غیر عادی و غیر متعارف اند . مثلا یارو با این که سات لایت است ولی خیلی غضنفره ! یعنی گیج ، خوج ، گاگول ، چول ،شامپکس … حالا اگر ساتی دارد ناها ر می خورد . می گویند گاگول داره ناهار می خوره .و گفتنی ست که به سات لایت ها ، کلیپس یا کاکتوس هم گفته اند . و در زبان گیلکی ی آبکناری ” اغوز دار ” گفته می شود . مثلا وقتی داشتیم صحبت می کردیم ، اگر اغوز داری به سمت ما روانه بود فورا می گفتیم : ره ته حرفانا جیگا بدن اغوز دار کرا ایه و با این همه ،سخن خود را با یکی از سروده هایم در همین را بطه به پایان می برم .

به کسی چیزی نگویی

وقتی بر چمن زارها پرواز می کنی
وقتی از میان
این همه
گل های زرد و سفید و
قرمز می گذری
می نشینی
بر ستیغ ترینشان در باغ
می خوری
می نوشی
نوش جانت
یادت اما باشد
حرفی نزنی از شقایق ها
چیزی نگویی از نسترن ها
باری
به هر جهت
خبر چینی نکنی
پروانه ی سپید برفی من !

۳۱ اردی بهشت ۹۳ فرامرز شکوری

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|

فاشیسم چیست ؟ فاشیست کیست؟

(نویسنده فتح الله محرابی) اندوهیاد فتح الله محرابی
برای برزو دلاور

Moso_Lini

فاشیسم، در اصطلاح عام، نامی ست که برای رژیمهای استوار بر دیکتاتوری و توتالیتر و استبدادی، اما به معنای خاص، نام جنبشی ست که در ۱۹۱۹، به رهبری موسولینی در ایتالیا براه افتاد و به قدرت رسید و در اواخر جنگ جهانی دوم بر افتاد ( ۱۹۴۳). کلمه ی ایتالیایی فاشیسمو از فاشس در زبان لاتینی گرفته شده است و آن نام تبری بود که بر گرد دسته ی آن میله هایی در راستای دسته می بستند و در پیش فرمانروایان رومی، به عنوان نماد قدرت می بردند، موسو لینی این علامت را به عنوان نماد حزب فاشیست ایتالیا بر گزید و اما فاشیست به کسی می گویند که دوست دارد همه ی انسان ها به یک انسان واحد تبدیل شود و می خواهد همه یک جور فکر کنند و یک جور سخن بگویند و فاشیست با تضارب آراء در جامعه مخا لف است . . و شخص فاشیست عادت دارد علیه دیگران گزارش دهد و به نظر ش، صرف فکر کردن قد غن است. فاشیست به یک فرد مذهبی هم گفته می شود که در باورها و اعتقادات متحجر و خشکه مقدس هستند و مایلند عقایدشان را به دیگران تحمیل کنند و … این قسمتی از مقاله بود که نگارنده ی این سطور با نام فتح الله محرابی که در قید حیات بود برای یکی از هفته نامه های تهران نوشتم و منتشر شد و آن روز رفتم آبکنار نزد فتح الله که مشغول اصلاح مشتری بود و دکان اش جنب مغازه ی مرحوم میر باقر رهبر بود و آرایشگاه فتولا پاتوق ما چند نفر از آبکناری ها بود و من محرابی را خیلی دوست داشتم و سرم را فتح الله برایم اصلاح می کرد وقتی به او گفتم مقاله ای با نام تو نوشته ام و به من گفت:
امرا گیر نا ره، من زندان طاقتا نارم.
وقتی مختصری از مقاله را برایش خواندم ، میدانی چه گفت ؟ ” آف فاشیم آپیشخان بن، مو لو کودان لاپ ساواکی”

Shaban_BiMokh
این عبارات فتولا برایم از سخنان دکارت و کانت و نیچه و… زیبا تر بود و هنوز هم که هنوز است در حافظه ام دست ناخورده به جا مانده است. من آبکناری ها را خیلی دوست دارم ولی فتولا و سلطان محمودی (حافظ اشعار افراشته و مقاله ای هم در باره اش نوشته ام باید در سایت ها انعکاس داده شود) و ذکریا زکی زاد اشبلایی خیلی بیشتر که قبرش در گورستان معاف است. گفتنی است که فتولا دایی برزو دلاور است. من و برزو دریک کتاب مشترک با نام فرهنگ گیلکی که زیر چاپ است مطالبی پیرامون فتولا و زکریا نوشته ایم و اما باید بگویم که متاسفانه گیر چند نفر نادان و جاهل در سایت ” سات لایت ” آبکنار سلام افتاده ایم و آنها هنوز اندر خم یک کوچه اند و هنوزرابطه ایاز و محمود و مولوی و شمس و… را نمی فهمند و من وقتی با فتولا انس و الفت داشتم . آنها در عالم ذر بودند.
زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار
مارا شرابخانه قصور است و یار حور
حافظ افتادگی از دست مده زآنکه حسود
عرض و مال و دل و دین بر سر مغروری کرد.
اما از همه اینها که بگذریم: حاصل از این تطویلات ، تذکر این نکته است که: مراد از علم و فلسفه و ادب، انسان شدن، و به تعبیر بیهقی ”پاک دهانی” است و حصول ملکه عیب پوشیدن در انسان و به قول حافظ:
به پیر میکده گفتم که: چیست راه نجات ؟ بخواست جام می و گفت : عیب پوشیدن.

دوستدار تمام آبکناری ها – فرامرز شکوری ۲خرداد ۹

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|

 

 

ادب لازم تر است یا سایت آبکنار سلام ؟

Faramarz_Shokoriمدیریت محترم سایت آبکنار سلام ( آقایان جاوید پور هادی و کاس آقا = محمد رحمانی = امین گلدوست آبکناری )
پس از اهدا سلام
الا ای خردمند پاکیزه خوی /
خردمند نشنیده ام عیب جوی
قبا گر حریر است و گر پر نیان/
بنا چار حشوش بود در میان/
که خر ما به شیرینی اندوده پوست
چو بازش کنی استخوانی در اوست

ادب لازم تر است یا سایت آبکنار سلام ؟
خدا نیا مرزاد کسی را که در این اواخر حد فاصل فحاشی و نقادی را بر انداخت و خود از این راه بجایی رسید ، و دیگران را نیز بطمع انداخت تا مگر از این راه به جایی برسند . این که نوشته اید نگارنده در سال اول اصلاحات دو تا مقاله با نام های شقایق آبکناری و فتح الله محرابی نوشته ام و این به شما چه مربوط است و یا به سایت آبکنار سلام شما گفته ام رمانتیک صرف به درد زرد گیل می خورد، مخصوصا که سایت تان از وضعیت موجود جامعه می گریزد و گریز به نا کجا آباد و قصص پریان و به قول خواجه نصیر هذیانات اهل جنون و این معنی رمانتیک منهای سمبولیسم های اجتماعی و سیاسی ست که البته این نیاز به نقد دارد نه اینکه بنویسید فرامرز شکوری کج فکر و بی اخلاق است . قالپاق چه ربطی به رشید خان دارد ؟! نوشته اید من از اسم فتح الله محرابی برای نوشتن مقاله سو استفاده کرده ام و اگر زنده بود از خودش دفاع می کرد . خب می توانید بروید نزد خواهر زاده اش دوست ۴۸ ساله ام برزو دلاور نویسنده و شاعر ،علیه من شکایت کنید. همین انزلی مطبوعاتی فرهنگ این دیگر نیازی به باز تاب در سایت نداشت و خیال کردم که سه میلیارد اختلاس را من مرتکب شده ام . در باره نوشته های لا طائلات و کذایی و بچگانه و احمقانه و بی ادبی شما باید بگویم :” مریزاد دستی که انگور چید ” آن پشه هم شما هستید ما هیچ نیستیم . مساله این ها نیستند . موضو ع چیز دیگری ست . اولا سایت تان از جای دیگر هدایت می شود و دام و تله ای برای شناسایی دگر اندیشان است.

Faramarz_Shokori1

سایت شما سایت نیست . “سات لایت “است و کاکتوس و این برای گیلان و آبکناری ها خطر ناک است . سایت شما اغوز دار است . شما کلیپس هایی تحت عنوان فومن ، شفت و ندا و… می فرستید در سایت ها علیه من ! چرا ؟ علت چیست ؟ خیلی دوستان به من گفتند در آن سایت مطلب باز تاب نده ! آنها خطر ناک اند. حالا فهمیده ام که ریسیور شما بوی غضنفر و بوی ساواکی می دهد. متاسفم برای تو آقای پور هادی وشما یک تی تی هستید یک مامور مخفی . من برای کاس آقا نوشتم راستی که هستی تو؟ گفت : فرض کن امین گلدوست آبکناری . گفتم من مرحوم حسن گلدوست آبکناری منتقد سینما را در بهشت زهرا کشف کرد م چگونه ترا در انزلی و آبکنار نمی شناسم . من هم با یک فرض مشکوک نوشتم . پس از این جا به بعد می نویسم : جناب آقای محمد رحمانی سلام !. حالا محمد رحمانی را عده ای می شناسند و عده ای نمی شناسند. ولی کاس آقا را هیچکس نمی شناسد . اما اطلاعات هم کاس آقا را می شناسد و هم امین و هم محمد رحمانی را . آقای پور هادی شما همین چند روز پیش برایم نوشتید، شکوفه نویسنده کتاب آبکنار مزدور است . برایت نوشتم به مردم توهین نکنیدو اگر مدرکی نداشته باشید ایشان علیه تو و سایت تان شکایت خواهد کرد. گفتید : مدارک دارم. خب ارائه بدهید. راستی چرا این همه سمپاشی علیه سایت آبکناری و … می کنید و اصلا تو کی هستی ؟ شما دو کلمه از سیاست از پست مدرن از رمانتیک از مدرنیته و حتا از سنت و از لیبرالیسم و سکو لاریسم و از پلو رالیسم و از عرفان و از ادیان برایم بنویس و ببینم در کجا نفس می کشی و چند تا خدا و خدایان داری ؟ خب من بزودی مقاله ای در نشریات راجع به سایت شما خواهم نوشت و خیلی ها به ماهیت این گونه سایت های سات لایت پی خواهند برد.وقتی سریش و تاول و شافتولی سایت شما آشکار شد، دیگر چه حرفی برای گفتن خواهی داشت . من چهار بار برایت نوشتم که آقای پور هادی با سایت ها مدارا کن این ها بچه های آبکناری هستند و شما می نوشتید که امثال مهرداد و خاموش و فریاد را من می شناسم و حالا فهمیدم که از چه راهی شناخته اید . پس او راست می گفت : پسره آنتنه ! مواظب باش ! با آنتن کسی حرف نمی زنه ! . و البته سایت شما طبق قانون مطبوعات آن مطلبی را که در مورخ ۳۱ اردی بهشت ۹۳ برایتان نوشته ام، باید انعکاس دهدو گر نه از نظر حقوقی پی گیری خواهم کرد و نگارنده این سطور ،تا حالا صد مقاله سیاسی ، اجتماعی ، فر هنگی و ادبی در مطبوعات کشور به چاپ رسانده ام و دو مقاله هم برای شما خواهم نوشت . اول خرداد ۹۳ فرامرز شکوری

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|

 

 

ماهی از سر گنده گردد نی زدم

Faramarz_Shokori( بنده جاوید پور هادی
طرقدار دولت روحانی هستم
با عقلانیت و حمایت رهبر
ایران و ملت از این دولت
به امید حق اوضاع سامان
می یابد و ساختمان تحریم
شکسته خواهد شد …)

مدیریت محترم سایت آبکنار سلام جناب آقای جاوید پور هادی آبکناری ! پس از اکرام باید عرض کنم که:
بدی را بدی کردن سگساری ست
خوبی را خوبی کردن خر خاری ست
بدی را خوبی کردن کار عبدالله انصاری ست
واما خوبی را بدی کردن کار … ؟! نمیدانم چه بنویسم فقط باید بگویم که:
فلک به مردم نادان دهد زمام مراد
تو اهل فضلی و دانش همین گناهت بس
خدای را به میم شستشوی خرقه کنید
که من نمی شنوم بوی خیر از این اوضاع
جای آنست که خون موج زند در دل لعل
زین تغابن که خزف می شکند بازارش و باز …
گرچه تیر از کمان می گذرد
ار کمان دار بیند اهل خرد و… مریزاد دستی که انگور چید را نفهمیدی ما شا ء الله و تفاوت فحاشی و نقادی را همچنین و کلمه ی شفت را که برایت نوشتم و دو باره تکرار می کنم که دیگر غلط برداشت نکنی و بعد مردم شفت را هم بر سرم نریزی و بیشتر فرو تر نروی و گفتم:Faramarz_Shakori1
کلمه ی شفت دو سه معنی دارد:۱- شفت ( نام یکی از شهر های گیلان )۲- شفت ( احمق ، ساده لوح ) ۳- شفت ( درشت ، نا صاف ) رجو ع کنید به فرهنگ واژه های گیلکی بخش زاد ص ۳۱۰٫ ولی شما نوشتید در سایت تان شکوری به مردم شفت توهین کرده ولی باز صدرحمت به انوری ابیوردی . آقای پور هادی ،ما هم در روز ازل گفتیم در سایت یک کمی از وضعیت موجود بنویسید ، از سیاست عام یعنی سیاست اقتصادی ، سیاست مالی و سیاست آموزشی و سیاست خاص پیشکش و بنویسید دل خوش سیری چند ؟ کسی که معاش ندارد آیا معاد هم دارد ؟ شکم خالی عاشقی سرش می شود ؟ گفتیم دو کلمه هم از بیکاری ، اختلاس و اعتیاد بنویسد و این دیگر نیاز به فحاشی و بی ادبی نبود و ضرورتی نداشت که وارد وبلاگم بشوید و بنویسید با اسامی مستعار لیاقت ، فومن ، و … این همه فحش چارواداری نثارم کنید و راستی این فحش های رکیک و مستهحن را از کجا یاد گرفته اید ؟! شما از طرفی اذعان می کنید که جاوید و کاس آقا اهل سیاست نیستند و از سوی دیگر از دولت حمایت می کنید این که پارادوکس است و حالا تو طرفدار روحانی باشی و هر کسی و ولایی و یک حزب الله تما م عیار و هر عقیده ای هم داشته باشی! من که مخالف عقیده ات نیستم . برای من انسانیت انسان مطرح است. نه ایدئو لوژی ! نجابت و شرافت و اخلاق و ادب آبکناری برای من ارزش دارد نه انقلاب . که به قول حافظ :زانقلاب زمانه عجب مدار که چرخ از این فسانه هزاران هزار دارد یاد.
Faramarz_Shakori2خب این دیگر نیازی نبود که ما با صدای بلند بخوانیم تا استخوانهای فتولا محرابی در قبرستان آبکنار پر شکوفه و عطر آگین شود . تو متولد نشده بودی ،فتح الله محرابی برایم حکم ایاز و شمس تبریری را داشت و من چون دوست اش داشتم با نام مبارک اش مقاله نوشتم و شما رجوغ کنید به سایت آبکناری مهرداد عزیزم و مقاله ی فاشیسم را بخوانید و من فکر می کنم که در روز های آینده آبکناری ها و غیر آبکناری ها وارد این سایت وزین و ارجمند مهرداد جان شوند .چون اینجا دوستان راحت مثل زمین دارند نقس می کشند . گفتنی است که من از نظر تو مرتکب چند ین خطا شده ام : اولا به تو مشکوک شده ام که البته شک چیز خوبی است فخر رازی امام المشککین بودو دکارت و غزالی. ثانیا : از نویسنده کتاب آبکنار در گذر زمان یعنی جناب شکوفه ی ناز نین حمایت کردم و تو برایم نوشتی که این آقا مزدور و… است و این ها را من به نادانی و کودکی ات واگذار کردم و بی اطلاع از تاریخ . ثالثا : مقاله ای نوشتم با نام محرابی البته به نظر تو گناه است . رابعا : چرا وارد سایت شما شدم و مطلبی هم که در ۵ خرداد نوشتم حذف کردید و اجازه ندادید که آن چند نفر هم که سایت شما نگاه می کنند قضاوت کنند و اما اشتباه من این بود که نباید وارد سایت شما می شدم و خب زود متوجه شدم . واما تکرار می کنم برایم نوشتید : “با ما ور نیفت که لهت می کنیم” من که ۳۵ سال دارم تهدید می شوم و اما تا حالا از هیچ آبکناری حتا ذوب در ولایت اش هم تهدید نشده ام ولی تو تی تی ی دیگری هستی !هر چند تورا تا حالا ندیده ام و نمی شناسمت ولی پدرت را می شناسم او مرد نازنین و زحمتکشی بود و اما جناب عالی ! بد جا واکاشتی ته اغوزا و من هم آردم را بیخته ام و الکم را آویخته ام و کفن ام را پو شیده ام و قبرم را در آبکنار کنده ام و هیچ هراسی هم ندارم و از شب هم نمی هراسم چون ستاره با من است و با این همه همانطور که به شما دستور داده اند فرامرز شکوری وو بلاگ اش را در سایت ات حذف کن و شما هم انجام دهید و انصاف می دهم که من و شما همه قربانی و زندانی بنیاد کژ نهادی شده ایم که در آن ، مدارج را به بهانه دهند به بها ندهند . بارض عالمها ملجم و جاهلها مکرم . عاقبت همه مان نیکو باد .

۵ خرداد ۹۳ فرامرز شکوری

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|

مارووزو، حکایت غم آلود بیداد روزگاران

خرداد ۳م, ۱۳۹۳

 

مارووزو شعر بلندیست که فرامرز شکوری آن را با جوهر جان نوشته است روایتی ست از روزگار سی ساله و پر از

روایدادهای تو در توی آبکنار عزیز ما؛ حدیث غربتی در وطن و حکایت هجران و عشقی در آنسوی مرزهای رویا و باور؛ فرامرز در این شعر دست مخاطب را به نرمی می گیرد و از نه توی فراموش شده ها، از سیاهخانه های امروز و رویاهای زیبای فراموش شده نسلی که دنیای بهتر را برای آبکنارمان می جست، عبور می کند و در نوستالوژی دیروز دنیایی را به کاووش می نشیند که برای نسل امروز دور از دسترس و باور است.
ناله های شیدایی فرامرز ز بیداد زمانه، پنجه بر دل آدم می کشد. گاه می گریاند، گاهی مخاطب را به مرزهای مرور تاریخ سپری شده فرا می خواند. انگشت اشاره فرامرز در این روایت بسوی فراموش شده هایی ست که عاشقانه در بیداد زمانه خون دل می خورند… اگر فرصتی دست دهد، دلم می خواهد در باره این شعر زیبا و ماندگار فرامرز شکوری نوشته ای بنویسم. هرچند، هرچه در باره این شعر زیبا نوشته شود، در برابر تصویرهای تکان دهنده، لهجه و واژگان آبکناری فرامرز به چشم نخواهد آمد.
فایل صوتی این شعر بلند و ماندگار در دست تهیه است. پس از انجام مقدمات، این شعر در اینجا به طریق رایگان در اختیار همه خوبان قرار خواهد گرفت. آنچه اکنون می شنوید، بخش آغاز این شعر زیباست که برای شما خوبان آماده کرده ام.

همراه با مهر و احترام
مهرداد آبکناری

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|


                                 گیلکان  شاعرا نا   عاشقانه دوست بداریم( دو زبانه )

1

 گیلان میان

ایتا  پیله گل

ایتا نام آور

اون مامدالی افراشته بو

بی هیچ وسوسه یی می درخشید

 درشب بی مهتاب

هیچ ربطی به  کلاغ ها نداشت

 اما از هر چه قار قار بیزار بود

2

 هون پش تر

 شرفشاه دولایی

  مجنون قیس عامری مانستن

 خوریسو یا سد خروسه

 امیره ساسان خاخور ره   غش کوده

 شرفشاه هم سنی بو هم شیعی

" مذهب عاشق ز مذهب ها جداست

               عاشقان را ملت و مذهب خداست "

3

 چشمی کنار افراشته یا چلنگر

 مامد بشراست

 یعنی درویش گیلانی :" بهار بهار  خانیدی

 بولبو لان ، 

 دهن به دهن "

4

 چشمی دیگر جکتاجی ست

 یار غار هوشنگ عباسی

 یکی شعر کوکو را کور (= قو قو لی قو )

 می نویسد

 یکی تاسیانی ( نوستالوژی)

5

 رحیم چراغی بانی ی هسا شعر ،

 هسا شعر در امتداد باران شمال

  و هایکو های ژاپن

  گه گاه رحیم هم می بارد .

 گاهی بگاه در تاسیانی:" نمانه ده هیذره

 جه ا فلک فلک بو بوسته خاطره =

 از خاطرات قطعه قطعه شده

 اندکی نیز بر جای نمی ماند "

گاه بگاهی در سیفید چادری :"

سینه سورخی زنه توک ویشتایی جا... =

 سهره ای نو ک می زند از گرسنگی ... "

6

 غولام حسن عظیمی ی رافایی

(  چشم به راهی ) در  پشکه آباد 

 غولام !" گول مانی ، گول "

 گوشی کنار گیلان باستان

 فکری شبیه افسانه ی نیما

 و چشمی در انتظار گودوی بکت

 

7

 مرغ بارانی

 شیون فومنی " شو کایم ورف من

= آهویم در میان برف "

 شیون فومنی خیال گرده گیج =  پرسه ی خیال

 شیون فومنی " رو به قبله دوعا در مان چی کونه ؟" 

 ( خودا اویتا کفن دوزده پیر بیامرز و =

خدا  پدر کفن دزد قبلی را بیامر زاد )

" نادری پیدا نخواهد شد امید / کاشکی

اسکندری پیدا شود "

8

 خیلی وخت بو

 ای موشته سرخ آلو چه

 نا جه داشته

 مامود طیاری :" کو شب ،

 کو لب

 کو دستکلا ؟

 کو خنده خنده ، چپلا ؟

9

 دو قدم پیش از مرگ ،

 مرگ بسیار است

  و برگ مرگ

 فراوان  

  و چه فراوانیم ما

اونه نام اباذر  غو لامی بو

  سرخ گلوی توتستان های خمیران

آخر نتانست خنده خنده بید ینو !

حتا " قسطی بیهینو "

اونه پنجا ساله رخابان م

 ( فرامرز و برزو )

حلا گردنو خنده دونبالا

10

  حوسن فدایی خیال

 هنوز کرا

" خیس خال پوشت

 تی تی زنه "

11

   مور تضا کریمی

شاعر و نقاش

 مورتضا منصف

 شاعر و نقاش

12

 حوسن کسمایی

 نقاش و شاعر خو عبا  ویگیفت

   خو سیفید عما مه  کوچی خان مانستن

فیشاد دکفت جنگل  میان 

بازین کلکا( دخترک ) امرا

 بو شو کوهانه جور  

 بو گفت :" نداریم کار به مکلا و معمم کلکا "

 چه طو نداریم کار؟

" چه شهر بانویی تو ؟ / ای پرستو  /

شاهزاده  ی نا متلاشی ؟"

13

غولام رضا مورادی صومعه سرایی

 هنوز گویه :" ویریزیم ، بیشیم برار /

 دسانا موشتا کونیم "

اونه پیام شماله

 نشا جه خاطرا دهن

 هنوز رود خانه جاریست

 بر گی کنار خنداخند دیدم اش  

 کنار یاران دوشنبه

14

  ممدوسن خودا یاری 

 ایتا پیله کس  ایتا پیلی شاعر 

گفته : " هیتان اونه تحویل نیگیرید ،

 چونکی ناره پول ..."

 ممدو سن شعران  وا قعیتان 

 مو  ردوم زندگیه واگو کونه

15

 یادش به خیر مورتضا ریحانی

 ریحانی ریحانی ...

 سیمی  کو ب ( = حصیر ) شاعر

 مار جان شاعر

 او نمی خواست که هیچ مادری  بمیرد

 سمندر گشت 

 دیگر اکنون دوری و دوری یات و

 دیری ست نمی بینمت !   چه دور دستی تو ؟

   ای عزیز  دل من !    خنیا گر دوران سختان

16

 علی خدا جو :" حیف مره غوصه عالم چاکوده

 پاک خو فوسه = حیف !

 غصه عالم

   مرا دلمرده کرده است" 

  علی اول ور دکفت شاملو امرا

 بازین آتشی سیفید اسب امرا

 خودا بیامرزو 

 هر سه تا شاعرانا

17

 مامد رضا خیر خواه گفته :"

 کوه خوایه ونگ بزنی

 خه پوشانه = کوه هنگام گریه

 خود را می پوشاند "

18

 فریده توکلی شاعر بی تاب

شاعر واهیله بوم :" ایتا دریا غم

 نیشته می دیله تان "

19

 گب بزن گب سیاهی اونه ره مانه 

که سیفیدی نزه دو کشایه ...

 زهرا پور کار عین شبنم است

  بر روی گلی می نشیند و 

  با  ماه نقره یی دف  می نوازد و

 آنگاه می خواند :"آنقدر آب را گل کرده ایم

 که نان گران شد و پدر ارزان "

20

 عاشقان

  واپرسان کاس آقا نام  چیا ؟

 کاس آقا اصلا کیا؟

 بو گفتام : من چانم ( نمی دانم )

 هنه دانم که دوتا سایت میان :

  ایتا آبکنار سلام ایتا آبکناری

 خو هسا شعران خوب نویسه

 چشمانش را عادت داده ست

 به زیبا ترین رنگ دنیا 

به جای سبز لجنی و به جای

    لباس سیاهی  که فرعون دوست می داشت

21

 علی رضا پنجه ای از ساوه ایه

 گیلان میان

 گیلکی شعر م نویسه

 زواله خوب فهمه  

  آب رفیق اوست و  گاه بگاه

 مرغ آبی  و ماه

 زیرا همیشه به لهجه آب حرف می زند 

مثلا " ماه بلند است 

 عشق ، کوتاه "

22

 ممتقی بارور غازیانی

 ایتا شاعر ایتا نازک لافند 

ایتا مالا ایتا لسمان

با رور  

تا  آفتاب نرفته می خواهد

 از شالیزارها و نیزارها

 عکس بگیرد و  بهار را

 از نو بسازد

اما کو ایلغار ؟

 کو بلغار ؟

23

 باب خسرو انزلیچی

 ایتا پا ایه ایتا پا خارج

 خودش گویه :" زمانه می امرا آخر

 ای روز وفا نو کود "

24

 ایبرا ییم شکری

میرزا کوچی خان عاشق

 و عاشق دامون و جنگل و پرنده

 و صبح آفرینش

میرزا ره خواده :" غروب جنگل تی واسی ،

 شامه غریبانه مانه . " 

25

 او زمان خانه ی فرهنگ  گیلان میان

" حاجی گو له " شاعرا بیدام مه ورجا نیشتبو

 شمس معطرا گویم          

لاپ سور خو گوله عطرا د یه

 چمدا ن اش را بست  

 به خاطره پیوست  

26

 جعفر بخش زاد گویه :" تو  چره با ناز بو کنی  /

من چره با غش  بو کنم " جعفر ثواب  خنی چی بوگفت ؟!

 بیا بخان !

" ای شب   ثواب خنی ناخبره دکف مه  کشه ..."

 جعفر بخش زاد محمودی ضیابری

 گلی واستی هلاک باست " ترا بپا کی ته اون سرخ

 سفا گاز گیر ما/ ته لب پوشت سیا خال ره هسا میرما = یعنی

 مواظب خودت باش که آن سیب سرخت را گاز می گیرم /

 برای خال سیاه پشت لبت همین حالا می میرم "

27

  مو سن با فکر لیالستانی  

ایتا خوش فکر

 ایتا با فکر

 ایتا خورمه شاعر

 من بم با فرامرز کوچکی زاد

 با سیاوش رضا زاده

 بیشیم بر سر تربت پاک

 استاد  مصطفی فرض  پور ماچیانی 

 ماچیان میان مهران ورجا

 من  و مهران و مرحوم فرض پور

 سالان سال دانشگاه درس بداییم 

 خولاصو واگردستیم بشاییم لیالستانی خانه

 محسن با فکر خیلی خیلی با فکر بو

 او با چشم شعر و   غزل و مهربانی

 رویای  کتاب و چای بهار را

 به نام مان ثبت کرد

  با فکر عین آبکناری  مو (= من ) گفته :

" مو با غم ، الفت دیرینه دانم = دارم "

28

باز گیلان میان سورخو گولانا

 نشا جه خاطرا دهن

 خوش بوترین شان در بهار

 اییجگره (= فریاد / زهار / جیگیلی ... )

 علکبر مرادیان گروسی بوسار و

دلداده ترین شان در عشق  و عشقه و لبلاب

 مامد فارسی خمامی

 شولایی از

حریر  زبان گیلکی بر شانه دارد

 ده ته ره بگویم :

  موسن آریا پاد

 عین   حقیقت گیلکی ست 

 هزار ولک

 عین بهار 

" بید مشکا دپرکانه "

29

 تیمور گورکین

 اونه : خودایا ، دو ختره

 رشتی قشنگه سیفیده، سورخه ،

 سبزه رنگ وا رنگه ... حلاحلا خوش دارم   

 شعری که می افتد و بر می خیزد

 

30

 کامبیز صدیقی  یادش به خیر

 خاده :" حج حجی / خو مه خالیه /

 کویا بو شو ؟ / بو شو بهار دونبال =

 لانه پرستو خالی ست / کجا رفت / رفت بنبال بهار

31

 پیمان نوری :" آسمانا فاندرستن ده نشا /

 زواله یه ...= دیگر نمی توان به آسمان نگاه کرد /

 زل آفتاب است " 

32

 هامون یا زهرا علیزاده

 ای دسته سیفید یاس خوشه یی 

 همش هون امرا یه :" هیزار تا خانه 

 چاکونه در ننه " 

33

 طاهره شارمی  چن تا کتاب شعر داره

 زهرا  سیاوش آبکنا ریا مانستن 

 هم مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا

 می نویسند و هم سپید بی آلنگ بی دولنگ   

 " به مانند سیلابه که از سد ،  سر ریز می کند " 

 

          تحریر -  11 اردی بهشت 93 وب آبکنار کادوس – فرامرز شکوری

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|


                                                     زندگی و شعر اخوان ثالث  

1-مهدی اخوان ثالث ( م . امید ) به سال 13.7 در مشهد به دنیا آمد . دوره هنرستان مشهد ( رشته آهنگری ) را در زادگاهش به پایان برد. در تهران   ( لویزان سلطنت آباد ) و در پلشت ورامین معلم شد . اخوان با دختر عمویش ایران ( خدیجه ) ازدواج کرد. لاله دخترش 11 ماهه بود که ثالث از زندان سیاسی آزاد گردید . پسران اخوان ، توس ، زردشت ، مزدک و اما دخترش لاله در  روز 26 شهریور 1353 در اثر افتادن در رود خانه سد کرج بدرود زندگی گفت . این شاعر سیاسی – اجتماعی که  با موسیقی هم کمابیش سر وسری داشت و تار می زد و خسته خسته هم آواز می خواند  در تاریخ 29 تیر ماه 1369 برای معالجه بیماری دیابت در بیمارستان مهر تهران بستری گردید که در ساعت 10 شب یکشنبه فوت می کند و روز 12 شهریور ، جنازه او از سرد خانه بهشت زهرا به مشهد حمل گردید و در جوار آرامگاه فردوسی در باغ شهر توس بخاک سپرده شد .

2- اخوان شاعر  درد و دردمندی ست . شاعری که دشمن فریب ووقاحت و تاریکی و دروغ وبدی ، و انسانی که دوست نجیب و نجابت و روشنی و راستی و نیکی ست . شاعری آرمانگرا و ایده آلیست به معنای درست کلمه . شاعری که می توان اورا به عنوان بزرگترین و آخرین شاعر کلاسیک ایران دانست – یعنی هنوز به زمان گذشته شعر فارسی  تعلق دارد .  وی در سال 1326 با نیما یوشیج  و شعر او آشنا شد و فعالیت های مبارزاتی خود را نیز در همین سال ها بجد آغاز کرد . اخوا ن از طرفداران پرو پا قرص دکتر محمد مصدق بود . نهضت ملی به سال 1332 ( 28 مرداد ) شکست خورد و   ثالث به جهت حمایت از مصدق زندانی شد . گفتنی ست که مهدی اخوان ثالث بعداز نیما در سرود ن شعر نو و نیمایی بی همتا بود و در دوران پس از مرگ نیما تنها کسی بود که در راه شناساندن نیما بسیار تلاش کرد . جزو آن چهار نفر از پیروان معروف نیما بود . فریدون توللی ، نادر نادر پور و  احمد شاملو  که بعد ها شاملو از نیما جداشد و شعر منثور بی وز ن و قافیه  یا شعر سپید را پایه گذاری کرد

3- در شعر اخوان دو نکته مهم وجود دارد . نکته ی اول : قالب یا صورت شعر اوست . راجع به صورت شعر ، وی توانسته است از شعر کهن فارسی مخصوصا از شیوه   خراسانی قرن پنجم ، بهترین دستاورد ها را داشته باشد وواژه و سخنانی که می تواند به درد امروز بخورد را انتخاب کند . در مورد سبک خراسانی باید بگویم که شعر واقع گرا و رئالیسم بوده و روح شادی و نشاط در آن غلبه دارد . در این سبک معشوق زمینی و دست یافتنی ست . شعر ساده و محسوس و عینی ست . ملیت گرایی بر حس مذهبی غلبه دارد بر خلاف سبک  عراقی . و همچنین آن پیچیدگی و ابهام و ترویج معما و لغز و پرگویی سبک هندی امثال صائب و بیدل را ندارد . و از شعرای معروف سبک خراسانی می توان رودکی ، منوچهری ، فردوسی ، ناصر خسرو و... را نام برد . (  رجو ع کنید به مفهوم  سبک  در نشریه شماره ویژه نوروز 93 گاهنامه یاران دوشنبه شماره 11 مقاله خانم طاهره شارمی ) و اما نکته دوم : در باره مضمون و محتوای شعر اخوان باید بگویم که اهمیت  اخوان به عنوان یکی از مهمترین و بزرگترین شاعران دوره اخیر در این بوده است که چهره به سوی ایران کهن گردانده است . ( بجوییم و بیابیم کهن گم شده ها را / وزین خانه برانیم به زور آمده ها را ) و ناگفته نماند که اخوان تما اید ئو لوژی ها  ( مسیحیت / اسلام / یهود / مارکسیسم ) را  پشت می کند و رو به گذشته می آ ورد و از عرب و مغول و اسکندر و حتا از غرب بیزار و دلخور است : گه سکندر گه عرب گاهی مغول گاهی فرنگ / یک عروس و چند شوهر ملک دارا را ببین .

4- مهدی اخوان ثالث از مزدک و زردشت سخت دفاع می کند . مزدک برای اخوان یک انسان آزاده و آزادی بخش و مساوات طلب و نماد اصل " برابری" و زردشت نماد اصل "نیکی" ست . و مزد  شتی علامت اختصاری این دو اصل است . یعنی اخوان  ، زردشت و مزدک را آشتی می دهد . به عبارت دیگر  این هر دو را با هم ترکیب می کند، آیینی بنا می کند با نام مزدشتی! که البته اخوان  با این کار دچار نژاد پرستی یا راسیسم هم می شود –  مثل عرب ها که به غیر عرب می گفتند عجم .  عجم یعنی – گنگ ، کسی که عربی نمی داند  .  فرقی نمی کند چه گیلکان ایران – چه لندن انگلستان . یا ایرانیان قبل از اسلام به کلیه ملت هایی که ایرانی نبودند لفظ انیران یعنی اجنبی و غیر ایرانی اطلاق می شد . اما خسروان و شاهان خون پاک و اهورایی داشتند . به نظر اخوان هر چه " ایرانی " ست خوب است و اهورایی و هر چه "عرب " است بد است و اهریمنی . البته این مشکل را صادق هدایت هم داشت . هدایت هم با تجلیل از تاریخ باستان ایران و خوار کردن عرب و اسلام می خواست دستاویزی فکری و روحی برای خود فراهم کند . و این هر دو به قول داریوش آشوری نا کام ماندند .

5- و اما راجع به آثار احوان باید بعرض برسانم که ار غنون  اولین مجموعه شعر اخوان است که در سال 1330 انتشار یافت . شعر های این مجموعه ، کلاسیک و قدمایی ست مانند : قصیده ، مثنوی ، تر کیب بند ، رباعی و ...  مضامین این دفتر گاهی تغزلات و گاهی درونمایه های سیاسی – اجتماعی تشکیل می دهند . مثل شعری با عنوان تسلی و سلام که آن را به یاد  پیر محمد احمد آبادی یا دکتر محمد مصدق سروده و از اشعار زیبای  این دفتر است : دیدی دلا که یار نیامد / گرد آمد و سوار نیامد / بگداخت شمع و سوخت سرا پای / وان صبح زرنگار نیامد و... زمستان دومین  مجموعه شعر مهدی اخوان  است . در این دفتر ، بیان های ویژه نیمایی

 در آنها غالب است . قسمتی از زمستان را زمزمه می کنیم : سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت / سر ها در گریبان ست / کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را / نگه جز پیش پا را دید / نتواند / که ره تاریک و لغزان ست / و گر دست محبت سوی کس یازی / به اکراه آورد دست از بغل بیرون / که سر ما سخت سوزان است / نفس کز گرمگاه سینه می آید برون / ابری شود تاریک / چو دیوار ایستد در پیش چشمانت / نفس کاین است  / پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک / و... در این مجموعه باید به چند شعر دیگر با همین ارج نگاه کرد . مانند : چاووشی ، باغ من ، لحظه ی دیدار ، آواز کرک و...  آواز کرک یا بلدر چین و یا بد بده شعر بسیار زیبا و جذابی ست  . اینک به بخش هایی از شعر آواز کرک تو جه کنید :" بده ... بد بد ... چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟" – "...کرک جان ! خوب می خوانی ! / من این آواز پاکت را درین غمگین خراب آباد / چو بوی بالهای سوخته ات  پرواز خواهم داد / گرت دستی دهد با خویش / در دنجی فراهم باش / بخوان آواز تلخت را / ولکن دل به غم مسپار / کرک جان ! بنده دم باش ... "_" ... بده بد بد .... ره هر پیک و پیغام و خبر بسته ست / نه تنها بال و پر / بال نظر بسته ست / قفس تنگ ست و در بسته ست / ... "

6-آخر شاهنامه ، سومین مجموعه شعری مهدی اخوان ثالث است . در این کتاب ، با چند گونه شعر خوب و نغز می توان بر خورد مثلا کاوه یااسکندر ، میراث ، مرداب ، قاصدک و... اکنون به برش هایی از شعر زیبای قاصدک توجه کنید : قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟ / از کجا ، وز که خبر آوردی ؟ خوش خبر باشی ، اما ، اما  / گرد بام و در من / بی ثمر می گردی / انتظار خبری نیست مرا / نه زیاری نه ز دیار و دیار ی / باری / برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس ، / برو آنجا که ترا منتطرند / قاصدک در دل من همه کورند و کرندو... " از این اوستا" ، چهارمین مجموعه شعر ثالث است . در این مجموعه به 11 عنوان شعر بر می خوریم که از کتیبه و قصه شهر سنگستان گرفته تا روی جاده نمناک که شعر روی جاده نمناک ، مر ثیه ای برا ی صادق هدایت نویسنده بوف کور است . در همان آغاز شعر انسان را راجع به هدایت به تامل و درنگ وا می دارد : اگر چه حالیا دیریست / کان بی کاروان کولی / از این دست غبار آلود کوچیده ست ،/... هنوز از خویش پرسم گاه / آه چه می دیده ست / آن غمناک روی جاده نمناک ؟

7- زندگی می گوید : اما باز باید زیست ... پنجمین کتاب این شاعر خراسانی و به قول خودش این " هیچ آقا "ست و در این کتاب شعرهای زندان اخوان است مثل شاتقی ( زندانی دختر عمو طاوس ) " هی فلانی زندگی شاید همین باشد " یک فریب کوچک   و ساده و... مرگ  گوید : هوم ! چه بیهوده ! / زندگی می گوید : اما باز باید زیست ، باید زیست ، باید زیست .  و ششمین مجموعه شعر یعنی – در حیاط کوچک پاییز ، در زندان – باز شامل شعر های زندان اوست مثل دستهای خان امیر ، ماجرا کوتاه  و...اما اخوان در این مجموعه شعری دارد با نام دریغ و درد که در رثای فروغ فرخزاد یا پری شا دخت شعر آدمیزادن سروده است :

چه درد آلود و وحشتناک !/ نمی گردد زبانم تا بگویم  ماجرا چون بود / دریغ و درد / هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود / چه بود؟ / این تیر بی رحم از کجا آمد ؟ / ... و من با این شبخون های بی شر مانه و شومی که دارد مرگ / بدم می آید از زندگی دیگر...

8- هفتمین مجموعه شعر اخوان دوزخ اما سرد نام دارد . مثل : ابر ها یا خسروانی ها  و اما هشتمیمن یا آخرین مجموعه شعر مهدی اخوان ثالث ( م.امید ) با نام " ترا ای کهن بوم وبر دوست دارم " است که در قالب های سنتی سروده شده اند . که از زردشت و ایران باستان سخن به میان آمده است . در پایان این مقال ابیاتی را باهم مرور می کنیم :

 زپوچ جهان هیچ اگر دوست دارم / ترا ای کهن بوم و بر دوست دارم / ترا ای گرانمایه دیرینه ایران / ترا ای گرامی گهر دوست دارم / ... گرانمایه زردشت را من فزونتر / زهر پیرو و پیغامبر دوست دارم / سه نیکش بهین رهنمای جهان ست / مفیدی جنین مختصر دوست دارم / ابر مرد ایرانی  راهبر بود / من ایرانی راهبر دوست دارم ....

 

                         تحریر – 6فروردین 1393 وب آبکنار کادوس – فرامرز شکوری

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|


                     نام های مستعار مادر بزرگ و ادیسون و شیطان و جن و فرشته

 

 از خر شیطان که پیاده شد لیلاج

 همچنان بوی شیطان می داد

آن نیمه ی دیگر من

 اصلا ابلیس یک جور

  انرژی  ست و استاد شطرنج  و نرد و

یاد یار مهربان و

نام نامیش سیدالموحدین

    یا عزازیل   

 و من اما

 در غروب فردای  سپندار مذ

درشب  بی مهتاب

 فرشته یی دیدم

از جنس  امشاسبندان

چیزی شبیه مادر بزرگ من

و مادر بزرگ ام مرا

به خانه رساند

 و  احساس اش به قدر  احساس

     فرشته   یک کمی بیشتر

  اصلا فرشته کلمه ی خرد

 مادر بزرگ   است

  او

 برای من قصه یی گفته بود

و تو نیز می شنیدی

شب گودال  ها

 شب خرابه ها

پر از جن و پری بود

 قورباغه های خال مخالی پیر سال

همراه آنان آواز می خواندند

بر ساحل تالا

بارقص قاسم آبادی

 در تاریکی به پایکوبی مشغول

سپیده  که دمید صبح فردای عید نوروز

 نخستین روز سال

انگار نه انگار

که جن ها هم شبی در این خرابه

 رقص و آوازی داشته اند

 در ساکت خنکای سایه سار درخت گل ابریشم 

 مادر بزرگ

هیچ  چیز

    جز روشنایی و نور یادش  نبود

 درست  مثل ادیسون

دیگر به چیزی  فکر نمی کرد

نه جن

نه فرشته

نه شیطان

 

تحریر – 12 بهمن 1391 وب آبکنار کادوس – فرامرز شکوری

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|


 

                                      چند نکته در باره ماهنامه گیله وا و آقای جکتاجی

1—در شماره 116 مهر/ آبان 1390 نشریه گیله وا با عنوان " گیله وا در گذر از بیست سالگی " به قلم مدیریت محترم ماهنامه ،آقای محمد تقی پور احمد جکتاجی نویسنده و پژوهشگر گیلانی و همچنین" گیله  مرد خسته است " از این که " دست و پای گلی اش را شسته و حالا دیگر می خواهد کشتگاهش را به مناصفه وا گذار نماید " نوشته ی آقای هادی میرزا نژاد موحد دبیر فرهیخته ی تحریریه ی مجله و نیز سال های دوستی   بی شائبه ، گرم و صمیمی مسول نشریه با آقای هوشنگ عباسی شاعر و محقق گیلانی ، از آن جایی که مدتی سر دبیری نشریه را بر عهده داشت ( و در حال حاضر ماهنامه ره آورد گیل در رشت به سر دبیری ایشان نشر و طبع می گردد ) آقای جکتاجی از او بعنوان یک دوست قدیم و ندیم و یک همکار خوب و شریف یاد می کند و معتقد است که دفتر مجله و یاران نشریه هنوز عصر ها تاسیانی اورا در سینه دارند .  البته برای نگارنده ی این نوشتار هر سه نفر عزیز و نازنین و اهل تحقیق و تتبع اند . که همه ی اهل کتاب نیک می شناسندشان  و نیاز به زمزمه ی آب و آفتاب نیست . بنابر این ماحصل خواندن ماهنامه گیله وا و مخصوصا آثار جناب جکتاجی و نیز علاقه به فرهنگ و ایران شناسی و گیلان شناسی انگیزه ای شد که بنده در این مقاله بعنوان یکی از  دوستداران و خوانندگان قدیمی این ماهنامه ی فرهنگی ، هنری و پژوهشی ( دوزبان گیلکی و  فارسی ) که بحمد الله طرفداران آن بسیار زیاد هم هستند .  چند نکته  را یاد آوری کنم تاچه قبول افتد و چه در نظر آید

2—گیله وا نشریه یی ست که جهان ایران و گیلان را به گونه یی می بیند که نشریات همعصر او و سالیان پیش نمی توانند دید . ماهنامه یی ست ارجمند  و فطرتا ایران ستا و گیلان دوست . جریده یی که دلبسته ی سعادت بنی آدم و با رسالت پیامبری ست و معتقد به رسیدن روز نو و شام نو و هر نفس اندیشه ی نو و نو خوشی و ...  نو های دیگر که امیدوار است از گرد راه خواهند رسید و هرکس بانگ جرس را در مقاله یا داستان یا شعر گیلکی و یا پژوهش های مجله شنیده و باز خواهد شنید. ماهنامه گیله وا یادگار نامه ی صدها شاعر ، نویسنده ، محقق و هنرمند گیلانی و ایرانی ست . یک دایره المعارفی ست در حوزه فرهنگ و تحقیقات گیلان شناسی و ایران شناسی با زبان و ادبیات گیلکی و فارسی که هر چه  پیش تر آمده ، عمق بیشتری یافته است .

3—این جریده ی گرانمایه زاده ی کوه است ودریاو آورده ی بهار و عاشق  طبیعت سر سبز و وحشی  جنگل های  گیلان ، دشت ها ، رود خانه ها ، شالیزارها ، و پرندگان  و جلوه های خاص اش.   اینک با بهاری که هست در آغوش نه سر توک است نه سیاوا و نه هیچ بیجه بادی دیگر . بلکه یک نسیم خنک و ملایم است که از نسیم شمال متاثر بوده است ، و شمال هم به  نسیم و گیله وا  زنده است .  راجع به  این رسانه ی فرهنگی باید  بعرض برسانم که ایرانیان مخصوصا گیلانیان صاحب یکی از غنی ترین منابع فرهنگی ، هنری و پژوهشی در جوامع بشری ایران و گیلان هستند . واژه های بر آمده از ذهن شاعران و پژوهشگران و نویسندگان مقالات در این نشریه به نحو شگفت آوری زنده و ملموس اند . به دلیل همین ویژه گی های ارزشمند ، اشعار گیلکی ، نوشته های تحقیقی ، داستانهای گیلکی ، یاد داشت ها  و سر مقا له های آن علیرغم گذ شت سالها از زمان تحریر آن ها ، هنوز طراوت و شکوه خود را از دست نداده اند و همچنان خواندن شماره های مختلف این نشریه دلپذیر است . بدون تردید گیله وا پیوندی عمیق میان تاریخ گیلان و باورهای ذهنی مردمان این سرزمین بر قرار می سازد که دریافت و شناخت نکات ظریف آن را خواننده نکته سنج می تواند سطر به سطر در این ماهنامه بجوید و بیابد کهن گمشده هارا.

4—حافظ گفته است هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار / کس را وقوف نیست که انجام کار چیست.  حالا نه به روزگار  مرده دوست  می توان اعتماد کرد نه عمررا . و من در طبع روزگار وفایی نمی بینم و هستی را بقایی . به قول خیام : در طبع جهان اگر وفایی  بودی / خود نوبت تو نیامدی از دگران و باز به قول حافظ : حافظا تکیه بر ایام چو سهو ست و خطا / من چرا عشرت امروز به فردا فکنم . همواره دلم می خواست مطلبی برای گیله وا بنویسم و تنبلی می کردم . اما آنچه نوشته ام نه تنها " بر رسی " و" نقد" بلکه مطالبی ست از سر صداقت و مهر و عشق . با این همه ، نگارنده ی  این سطور تا کنون دهها مقاله و مطلب برای نشریات نوشته و همه هم در سالهای 1372-92 در روزنامه ها وهفته نامه ها و ماهنامه ها و فصلنامه ها نشر یافته اند . اما چنین شکوه و صلابتی را در هیچیک از نشریات ادبی ، هنری ، پژوهشی و سیاسی ندیده و نشنیده ام .  با این وجود ، در یک کنکاش و داوری دقیق ، بر تری های غیر قابل کتمان و قوت کلام نویسندگان ، شاعران و هنرمندان این نشریه به ویژه سختکوشی و ژرف نگری بنیانگذار آن بر بعضی جراید محفلی و گروهی آشکارا به چشم می خورد . مدیر و مدبری که عاشق نشر و گسترش فرهنگ گیلان و علاقه مند جدی روز نامه نگاری هست. و  انسانی که ذره ذره از جانش مایه گذاشته تا ماهنامه گیله وارا بیش از22 سال  ایستاده نگه دارد .که البته (در سطور آینده ی این نوشتار از او وآثارش سخن به میان  خواهد آمد) اما پوشیده نماند که یکی دیگر از ویژه گی های مثبت ماهنامه این حقیقت است که آقای جکتاجی یک یا دوصفحه تحت عنوان یاد داشت یا سرمقاله در این سال ها به شکل بسیار منحصر به فردی ، معضلات و مشکلات مردم گیلان  حتا ایران را به طور بسیار حرفه ای و دقیق انجام داده است . 

می توان به  نمونه های زیر اشاره کرد : گیلان  ،تیول شبه مدیران غیر بومی ( گیله وا، سال ششم ، شماره47 فروردین واردی بهشت 1376) ، میزبان مستاصل است " در حاشیه سفر قریب الوقوع  رئیس جمهور آقای هاشمی رفسنجانی به گیلان "( گیله وا ، سال پنجم ،شماره43 و42 خرداد و تیر 1376 )،  هر که از  خرد دور ماند ، در ماند ( گیله وا ، سال چهاردهم ، شماره 85 آبان و آذر 1384 ) و دهها سر مقاله ی دیگر که در کتابی با نام" گیلان ، استان آخر" در سال0 138 انتشار یافته است . و باز می توان به چند نمونه ی دیگر از همین کتاب اشاره کرد : آفتاب به آفتاب چهل قدم ، چگونه انسان مسخ می شود ؟ تقویت و ساختن گیلان ، ساختن ایران است. مطبوعات از نوع سوم ، نوروز بل ، این به حال خود رها شدگان بی تقصیر و این مشق شب ما باشد و... مقاله هایی دیگر که در طول بیست و اندی سال گذشته نوشته شده و مقاله ها ی دیگر ی نیز نوشته خواهد شد . امید است که عمرش دراز باشد.

5—اما همیشه گفته اند که هر نویسنده و شاعر ، بیش از هر چیز و هرکس ، از محیط اجتماعی و طبیعی خود متاثر می شود ، و آقای جکتاجی نیز در گیلان پرورش یافته اند ، طبعا از این تاثیر محیط بر کنار نیست . اصلا سرزمین گیلان حتا قبل از مشروطه نیز دچار مصائب و بلایای آسمانی و زمینی بوده که امروزه هم همان مصائب و بلایا را دارد . آن سال ها مشکلات گیلان و ایران در نشریاتی مانند : حبل المتین گیلان و گلستان و سروش و مجاهد و حقیقت و تمدن و اخوت و افلاطون و گیلان و اتفاق و نسیم شمال و.. انعکاس می یافت و متاسفانه در بر همان پاشنه می چرخید که می چرخد . البته  بنده نمی خواهم نشریات سیاسی و فکاهی آن سال های دور را با یک  ماهنامه ی وزین و متنفذ فرهنگی ، هنری و پژ وهشی ی با نام گیله وا مقایسه کنم . گیله وا اثر عمیق تر در اجتماع ایران و گیلان دارد و بسیار قابل ستایش است و  این را هم بیفزایم که نوشتن در باره بعضی چیزها و حتا بعضی شخصیت ها دشوار است . مخصوصا کسانی که پر بار زیسته اند و درست اندیشیده اند . و هنوز هم از اصل اندیشه نیفتاده اند. و آن لحظه که " بدن تمام شد / ومن تمام/ و احتیاج  بال / به گو دال " تنها قلم از دست می افتد ولی بوی گل از سمن نمی افتد . یعنی – اندیشه نمی میرد .

6- استاد محمد تقی پور احمد جکتاجی  پژو هشگر ، مترجم ، روزنامه نگار و شاعر گیلانی به سال 1326 در محله حاجی آباد شهر رشت متولد شد . دوره ی ابتدایی و متوسطه را در این شهر به پایان رسانید و پس از اخذ دیپلم از دبیرستان شاهپور ( دکتر بهشتی فعلی ) به استخدام آموزش و پرورش در آمد و در شهرستان شفت به عنوان آموزگار به تدریس پرداخت . سال بعد  برای ادامه تحصیل به تهران آمد و پس از در یافت کارشناسی زبان انگلیسی به استخدام وزارت فر هنگ و هنر ( وزارت ارشاد اسلامی فعلی ) در آمد و در کتابخانه ملی ایران شروع به کار کرد . در سال 1358 با همکاری چند تن از شاعران و نویسندگان گیلانی نشریه ی " دامون " را در رشت منتشر ساخت . نشریه ی دامون یا جنگل در دو دوره انتشار یافت . دوره اول پس از نشر چهار شماره موقوف شد . دوره دوم را به تنهایی منتشر ساخت . آقای جکتاجی بعد ها نشر   گیلکان را تاسیس و مجمو عه یی ارزشمند از آثار گیلان شناسی را چاپ و منتشر کرد . غیر از نشر گیلکان – ماهنامه ی گیله وا به  مدیریت  ایشان در سال 1370 پی افکنده شد و اولین شماره آن را در تیر ماه 1371 منتشر ساخت . تا سال بیست و دوم آذر – دی 1392 ( مردال ما / شریر ما 1587 گیلان باستان ) حدود 128 شماره به چاپ رسیده است . ناگفته نماند ،  آقای هوشنگ عباسی  مدتی سر دبیری مجله را بر عهده داشت و اکنون سر دبیر آن آقای هادی میرزا نژاد موحد مسول نشر ایلیا می باشد .

(ماهنامه بهترین راهنما برای دست یابی به ده ها موضوع کوچک و بزرگ در مورد گیلان و   مطالعات و تحقیقات راجع به شمال ایران است و همراه نشانی صد ها مقاله و هزاران یاداشت و خبر در باره گیلان پژوهی حاوی نام کلیه عزیزانی می باشد که در طول 22 سال فعالیت نشریه در آن قلم زده و همکاری کرده اند .) گفتنی است که آقای جکتاجی به گیلکی و فارسی شعر می سراید و در زمینه مسایل گیلان شناسی تا کنون آثار ذیل از وی چاپ و منتشر شده است :

1—قصه کوی و برزن ما ( مجموعه شعر ) 1350

2- مرغ سفید کو چولو ( قصه برای کودکان – ترجمه ) 1354

3- فهرست توصیفی سفر نامه های انگلیسی ( کتاب شناسی )1355

4- فهرست توصیفی سفر نامه های فرانسوی ( کتابشناسی ) 1356

5- راه آزادی ( قصه برای نو جوانان – ترجمه ) 1356

6- سفر نامه و جغرافیای گیلان و مازندران ( بوهلر – تصحیح ) 1357

7 – کتابخانه ملی ایران ( تالیف ) 1358

8- نامه رسان پیر ( قصه برای کودکان – ترجمه )  1358

9- مطبوعات گیلان در عصر انقلاب 1361

10 – فر مانروایان گیلان (ه.ل. رابینو ، ترجمه با همکاری  دکتر رضا مدنی )1364

11- گیلان نامه . جلد اول 1366 .

12- کتابشناسی گیلان . جلد اول ( با همکاری فرشته طالش انساندوست و سید حسن معصومی اشکوری )1368

13- گیلان نامه . جلد دوم 1368

14- زلزله گیلان به روایت مطبوعات ( با همکاری سارا خدیوی فرد و احمد قربان زاده )1370

15- کتابشناسی گیلان جلد دوم ( با همکاری فرشته طالش انساندوست و سید حسن معصومی اشکوری) 1370

16- گیلان نامه جلد سوم (1371) و جلد چهارم (1374 )

17-گیلان ، استان آخر 1380

18—گیلان نامه جلد پنجم (1380) و جلد ششم ( 1385 )

19- باورداشت های مذهبی در زیارتگاههای گیلان 1385

20—سوغات گیلان 1387

21- گیلان نامه . جلد هفتم 1389

 در پایان این گفتار می خواهم بگویم که بعضی از نویسندگان با اسامی مستعار در جراید کشور  قلم می زدند و می زنند مثلا مرحوم ابوالقاسم حالت در مجله فکاهی " گل آقا" با نام های مستعار " خروس لاری " و " هدهد میرزا " فعالیت داشت . مرحوم  پرویز شاپور همسر فروغ فرخزاد ، مطالبش را با اسامی مستعار " مهدخت  " و " کامیار " و آقای بیژن اسدی پور آبکنار  مطالبش را با نام های مستعار " برگ چغندر " و " ملا بنویس " برای هفته  نامه توفیق می فرستادند . آقای جکتاجی هم با چند نام مستعار در جراید کشور قلم زده است که یکی از نام  های مستعار وی کاکی ست . کاکی یک اسم تاریخی -- از سرداران ، پدر ماکان . مثل کوشیار دیلمی منجم معروف و صاحب آواز ه گیلانی. جکتاجی عزیز ، با آرزوی توفیق تان در خدمت به فرهنگ و تندرستی تان در زندگی . تورا با همه ی آرمان هایت  ، توانا می خواهم و انتشار نشریه ات ( گیله وا ) را سالیان سال بر قرار ...

 

تحریر -25فروردین1393وب آبکنار کادوس – فرامرز شکوری

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|

                        زار زبیل مشته میدی و کاسالی

             1      ------------------------------------ 

 غوروب دم بامو بینیشت مه ورجا

 ساکت

هطو بی سس و دم

 اصلا هیچی نوگفت

خیال بو کودام هیچی نانه

  2

 بوگفتام : گب بزن گب !

مشته میدی!

ای چی بو گو !

بوگفت : چی بو گویم ؟!

شیر پلا مرا بو سو جانه ،

  ماست پلایا فودوخانم خورم

 آسمان

هفگز مانستن 

بامو

امه  هفتا  سوراغا بگشت

 خانه خراب

بگردس و بگردس

 امه سر جور فارسی فوگردس

3

 بوگفتام:

خب، حلا 

چی بباسته مگر ؟

 مهربانی بمرده !

 شادی دمرده !

  ته کشتی غرقا باسته

یا که عشق جی نفس دکفته !

4

 بو گفت : انقدر سیاکلا چان درن آسمانا که

 آب زمزم و آب حوض کوثرم نتاننو

اشان  سیفیدا کودان !

بو گفتام : چی با کودان ؟

چی با گفتان ؟

5

 بو گفت: دانه ببی ترا ووچینن !

 آب ببی ترا دوکشن !

 نان ببی ترا دو جولی خورن !

 گول ببی ته غومچه چینن !

آتش ببی ترا سوجانن !

 الان م که خوشانه آتش دو کوشاننو

 خالی

کله خاک امرا بازی درن

6

 بو گفتام : توندو تب هطویی ده

  زود عرق کنه

آتش م

هر چقد توند تر بو سو جو

 توند ترم خاکا به

 خب ،

 مشته میدی ! اول که ساکت بی

من خیال بو کودام تو بولبولا مانستن

شوندو دانه بو خورده ایی

 اما خیلی چیزان دانی که من نانم

 هسه چقد خوبو که مره از حاجالی بوگویی ؟!

 تا الان !  چقد باد بکاشته ؟

 چقد توفان بیچه؟

7

 بوگفت : حاج فرج سک مانستن هرزه لاب کنه

 ولی هونه رفاق

 شالات

 خو مورغانه

 چوما چه سک مانستن

 هم آشنایا گیره هم بیگانه

 خولاصو سک سک گیره

کاشاله ره را واوه

سر آخر هنی هون زرد سک 

به کاشاله برار

8

 خب ، کاسالی

من ده با بوشم – کرا شب دکفو

  اگر فردا میر زا گول بامو

بو گو ، ده اناپالی

  اونه دونبالا نوا شون

 اون

 آدم خوره واجاوره

اون

 چار وادار نباسته بو

کفرا یاد بیگیفته بو

اونا من شناسم خودا امرا راس نیو

 بازین خودا بنده امرا راس به ؟ 

کاسالی ده خودا حافظ

بسلامت ! سلام برسان !

 

تحریر – 17 فروردین 1393 – وب آبکنار کادوس – فرامرز شکوری

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|


وقتی نام ها دست هامان را می لیسند که فرشته یی باشند

-----------------------------------------

1

بابا مان یک روز می گفت:

فرقی نکرده ایم

ولی چیزها دیده ایم

در زیر این ازرق آبی مایل به

کبود یا کبود مایل به آبی

همه اش بوی سوهان می آید

بوی کله پاچه ی فردوسی و

حلیم شمس تبریزی 

و صدای آژانس یا حضرت

عباس و

نام مستعار ماهی و پنجره

وعطر و گلاب و دانه های تمشک  وحشی

و بانک    ثامن الحجج 

الراشی و المرتشی فی النار 

2

 چهل سال نام اش تمو چین چنگیز خان

شهرت اش

 یاسایی

که جهنم از نام اش حذر می کند

وحالی ، سالی ست که شده حسین

 و حسین باز مظلوم تر

 و خواجه ی تاجدار آغا محمد خان قاجار

 "پشت بر آسمان و

روی بر منی "

بعد از رجم شیطان  در زمستان

 اسم اش را گذاشت حاج علی و

علی باز تنها تر از خدا

3

 چهره یی دیگر  می گفت:

ایستگاه اتوبوس ایستاده بودم

کسی پرسید :

راستی چرا اسم ات را 

عوض کرده ای

فرهاد که خوب بود !

 گفتم :

 در اداره ی ما، فرهاد لطافت  درخت

گل ابریشم را ندارد

اما نام امام الحرمین آستانه ای

انگار

به جای بوی جوی مولیان

 بوی جوی یثربیان آید همی

4

 سال بعد در نیمه راه

 عزیزی که شما باشید

منشی ی شرکت خنیاگران اصحاب کهف را

 صدا زدم

آناهیتا خانم

صبح به خیر

گفت: آهای دوست من،

مرا به نام

" بانو کربلاییه سیده معصومه ی

سادات علوی تبار" صدابزن

نبضم تند تند می زد

 گفتم : مگر آناهیتا نیستی ؟

گفت :" آن آناهیتای پارسال بود

 من آنا هیتای امسال ام "

بی هیچ تیک تاکی

به یاد گورویج کمونیست و شریعتی مسلمان

  افتادم و

قاطی فکرها از ته جاده

 پیچیدم صاف رفتم به زن ام حمیرا گفتم :

5

 کلمینی یا حمیرا

بامن حرف بزن

گل سرخ کوچولوی قشنگ من ! 

" دل ات خرم

و نام روشن ات روشن "   

می خواهم تورا 

 به جای سرخ شدن در  این سال ها

این سان

به رنگ روش ات صدا بزنم :

" حاجیه خانم سیده زهرای

اطهر قرنی قمی الاصل "

همین طور

  آفتاب عالم تاب

خورشید خانم گلاب دره یی

یعنی- مادر بزرگ را هم

 از این به بعد صدا می کنیم :

" فخر السادات امام شناس اصل نبوت معاد آبادی "

6

 و بچه هامان را هم

باری

به هر جهت

یکی به جای خسرو

روح الله

درست مثل مسیح پیامبر مصلوب

آن یکی را هم

به جای فریدون یک کمی

 به  درخت حسن آقا پیوند می زنیم

7

 و برای خودم هم

در سکوتی سخت

یک اسم اعظمی انتخاب کرده ام

 داده ام

 برای سنگ قبرم

یکی دو کلمه" صحرای محشر" بسازند

 به جای  هوشنگ و

نام خانواده گی ی م

یعنی -  سهرابی را هم "

آخرت دوست عرصات "

زیرا که عشق را در هر کوی و برزن

دوست می دارم و

بعد همین طور بابا مان می گفت :

فرقی نکرده ایم ، ولی چیز ها دیده ایم

در این خراب آباد  و

هنوز یک از صدها  کرور

       بیش نگفته ایم

از میوه ی ممنوعه  

 

 

                   تحریر – 11 فروردین 1393 وب آبکنار کادوس – فرامرز شکوری

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|


   ناز آواز سر اندازان در ایران زمین

-----------------------------

       1

 از این طرف کسی می گفت :

   بگو! هوالحق!

 از این طرف باز حلاج می گفت :

      اناالحق !

اما

از آن طرف

 گفتند : به دار بیاویزید

            این زندیق را

2

دلم که گرفته بود از داد و بیداد

  تورقی زدم شاهنامه را

سیاوش می خواند زیر لب:

چه کنم ؟

 از فسونکاری سودابه !

 شنیده ام که موبدان به آزمون آتش

    رای داده اند

 من که ققنوس ام

     من که از آتش نمی هراس ام

  زبانه ی آتش با من است

3

سدیگر " تنی چون سیم سفید

       رویی چون صد هزار نگار "

بانگ می زد هربار

" حسنک ام

 حسنک

آزاده ام

من به گرگ و میش

سپیده دمان مشکوک ام "

گفتند: این خیال باف  را

                  بالای دار ببرید 

4

باز یک باغ سبز  بزرگ دیگر

 مردی دیگر

این بار

 همه چیز مهیا ست

نفت و آتش و بوریا  

 او  که در حافظه  ا ش

 می شناخت گرازان را در گمار

 گفتند : شمع آجین کنید 

بسوزانید

            عین القضات را

5

 و باز راوی روایت می کند :

این بار قرعه ی مرگ و خون

 به نام گل سهرورد است

 آتشفشان درد

تلاطم دریا

نفسی تازه کرد و به گوش می گفت :"

گلوی مرغان را بریده اند

 پنجره ها را بسته اند"

گفتند : این ملحد که همان حرف را می زند

    این که صدایش بلند تر

 از دشمنان مابود

پس

اعدام کنید   

 شهاب الدین سهروردی را

6

گفتم و گفتی و گفت

گفتیم و گفتید و گفتند

 رفتم و رفتی و رفت ...

یک کمی بیش تر

یک کمی پیش تر

 راوی گوید : پیش تر مرو

    فرو خواهی رفت "

 

تحریر – 4 تیر 1378 وب آبکنار کادوس – فرامرز شکوری

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|


در جمع آواز نشا گران



می خواهم ببینمت

بر کنج ایوان خانه

کنار چشمه

زیر درخت انار

 در راه بازار

زیر  ماه

هرجا

کوه و دشت و صحرا 

باغ و جنگل و دریا

 روز سال نو روز بهاری

در خواب

 در بیداری

 به وقت بانگ خروس

درشبی که در هر باغ

شب پا بیدار ست

می خواهم ببینمت مادر من

 کنار   شکوفه های سیب و به

در روشنای پنجره

 توی روستای کهن سال مان

بر ساحل تالاب آبکنار

کنار شالی زاران شمال

 توی کرت های برنج

             در جمع آواز نشاگران شالی

با پای گل آلودت

می خواهم ببینمت

مادر من

در زیر چراغ های روستایی

در شب بی مهتاب و

بی ستاره

کنار کله

در آستان عطر و نور

 در چمن حیاط خانه

 میان نرگس و نسترن و نسرین

در انتهای  جاده های باران گیر  ماهروزه

آواز کارو زندگی

روی دستگاه حصیر بافی

همراه با آواز مرغان باران

یک شب سرد زمستان

در دل کولاک

در سردی زیر صفر 

هنوز در خاطرم می گذری

 در برابر یک صندلی خالی

 در بین اقاقی ها

 در سال های دور

 می خواهم ببینمت 

مادر من

 

تحریر 23 خرداد 1392 وب آبکنار کادوس – فرامرز شکوری

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|


سمفونی ( سنفونی ) زندگی

      1

  اگر سخت بگیری سخت می میری

  در این روز گار سختان

 اگر تصنیف نخوانی

  اگر از سمفونی زندگی دست بکشی

مرگ زود تر بر تو چیره خواهد شد

         2

 اگر به اشتباه نظر کنی و

    رویا را به هیچ بگیری

 بیگانه و آشنا را سلامی ندهی

 عین برگ های تابستان

  جنازه می شوی جنازه

      3

 اگر شانه بالا بزنی  

اگر دست تکان دست

  برف امید ات در دست هایت

 آب می شود

در تنهایی می میری می میری

       4

 اگر بیهوده در انتظار کسی بنشینی

 بیهوده دسته گلی به دستش بدهی

 و از هرچه  دوست داشتنی

  متنفر باشی از عشق از شعر

 مبارکت باد این مرگ

 این قارقار  مفت کلاغ

      5

 اگر دل ات نمی آید که  این

چشم هایت از خواب رنگینی بیدار شوند

 اگر نمی خواهی  که این

  لبان ات را به بوسه یی

   عادت بدهی

ابرو   هایت را به لبخند 

 دست هایت را به لبخند

آنگاه                    

 با یک نسیم الرحمان

 مثل پرنده یی که پر می کشد از آشیان

 درست در تیک و تاک 5 عصر

 به پایان خود

        نزدیک می شوی

       6

 و حالا تو که در آیینه  هی نگاهم کن

آهای با توام

 اگر شنبه را با رنگ آبی 

شروع نکنی

 ظهر جمعه ات 

در سایه روشن ها

رنگ خاکستری هم نخواهد دید

و تو در کنار تاریکی می گذری

ودر نخستین برف زمستانی

در تند باد خزری

مثل  یک برگ

مثل یک درخت بید مشک 

                 گم و گور می شوی  

                           گم و گور

 

  تحریر 11فروردین 1393 وب آبکنار کادوس – فرامرز شکوری

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|


 

                                میرزا حسین خان کسمایی پیله مار( مادر بزرگ ) م سیاسی بو

 ایتا روز کرا درس دیمه – بوگفتام : اگر ایتا ماشل گوزگا ( وزغ ) بیگیری اونا تاودی گرم آب میان ، خیلی سریع واز ا کنه بیرون ، اما اگر  هن ماشالا تاودی سرد آب میان ، بازین تترج (کم کم ) آب گرما کنی ، ماشال از خو جا تکان نوخوره . چره ؟ من چانم ( من نمی دانم ). ایتا روزم – مه مارجان بوگفتم : روز نامه بینویشته ایتا پیله آلوغ ( عقاب ) گوسبند زاکا چنگالا گیفت بوبورد آسمان . مارجان بوگفت

 لاپ ( کاملا ) آسمان جور ؟! بو گفتام : اهه (آری ) پاک (کاملا ) آسمان جور ! مار جان بوگفت : اکو ( چه وقت ) ؟  کایا ( کجا )؟ بوگفتام : بعد از ظهر بو  - دشت مغان جه . بوگفت : زای جان ! هن هشان کارو  ! بله ایا هر جور گب بزنی ، هرتا حرف بزنی ، سیاسی به . ایا ایرانو - گیلانو ایا دو هیزار سال   استبداد گب بباسته – دو هیزار سال  آدمان گوینه : دیوار موش داره / موش گوش. ایا همه چیز سیاسی به .  ویسوا وا شیمبورسکا ایتا شاعر بو ، گفته : شعر غیر سیاسی یم سیاسی یا . مثلا :( سوسو بزه یی تا تره پروانه بو بوستم / تا گول بوکودی من تره دیوانه بو  بوستم = تا روشنایی بخشیدی برای تو پروانه شدم / تا گل کردی من برای تو دیوانه شدم ) الان پروانه دوتا مشکل داره هر دوتا یم سیاسی یو . ایتا به خاطر نادانی و احساساتی بودن ، خوره سوجانه  - ایتا گولان میان نیشنه اوشان گبان بوره خبر – درست کلاچ مانستن . یا  ا ن شعر : (هنی دکن مه پیاله درون او کهنه شرابا / بنن به    دیمه او دنیا غم و حساب و  عذابا = یعنی – باز هم در پیاله ی من آن شراب کهنه را بریز / غم و حساب ( محاکمه) و عذاب آن دنیا را کنار بگذار ، به دنیای دیگر توجه مکن ) باز دوتا مشکل ایتا شراب ایتایم مثل خیام بی اعتنا به اون دنیا . اگر سیاسی نیو پس چیو؟ ایا حتا کاشال ماره عروسی ، سیاسیو – از عید روز و چار شنبه سوری بیگیر تا سیزده به در. از کاشال ترس مامد تا شب سیا گاب سیا . از گوش وبینان ( گوشخزک ها) کلاهبرداران تا کربلا و اغوز دار . تازه" گول مار " ایی جور کاکتوسی اسو که خیست داره ،  هطو بیخود تره واکفه . تره پرونده چاکونه .

 ده تره بگویم : مشته بمانی ، میرزا حسین خان کسمایی پیله مار ،  حسنک مارجان مانستن  خیلی  هوشیار بو  ، گفته : اگر از باغ و جنگلان بو گذری ، ترا واپرسنو : کارا بیشایی ؟ چره اورا بیشایی ؟ کیانا بیدایی ؟ کایتا کومو نیشته بن ؟ چی صدایی بیشتاوستی؟  تمام سوالان   سیاسیو .

مشته بمانی راست بوگفت . حتا گاب  وانار ( ماغ ) سیاسیو  یا مادیان شیهه ؟ اصلا تو هیچ دانی ؟ بولبول چاپ چاپ یا کاشال واوو –  طنین سیاسی داره  ؟ حتا ایتا شب خواب بیدنی دار جور کرا دیمیله دیمبو ( صدای  تنبک ) اشتاوی ! یا  بیب بیب ( صدای بوق = بوغ اتو مبیل ) ته خواب تعبیر سیاسی داره . یا ایتا روز بیشی در جیک ( پنجره) پوشت ترا جیگا بدی تره گب بزنی تره روزنامه بخوانی ، فاندری! ایچی بو گویی مثلا کاس خانم تونم بیا ! اطویم خوبو – آی بابا جمختن ( رسوا کردن ) هنی گیرانی ؟! چقد خالی پلا ( پلوی خالی ) حلا ایتا عکس م اگر بیدنی ، اون وخت ناخبر بوگویی : لاپ  کهنه ژاندارمه مانه ! یا : جی کار دکفته ورزا بباسته – خولا صه سیاست پئر ناره دو چوک وینجی ( سقز چسبناک ) مانه چه بخواهی چه نخواهی .

 

        تحریر- 7 فروردین 1393 آبکنار کادوس – فرامرز شکوری

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|


چوم به را  

خوایم ترا بیدنم الان

هسا

 هسه ده

 ته کاس چومانا

 ته سورخو جولانا

 بوگو

 آفتاب جیگا بو خورو

 ما تاب بوشو ابرانه پوشت

  ووشه ووشه سیتاران امرا

تو کایا ؟ آفتاب کایا ؟

 خوایم ترا بیدنم – هن ایمشب

 نه !نه! رافایی یا خوش نارم

چقد درجیک پوشت 

 ته چوم به را ببم – چقد

 چقد را روخانا فاندرم

  بیا ده !  " گودو " نوا باستان

 باهار تا ساعتی تانه – ته رافا بئسو  

یاس تا صوبا دم

آخر تو کی ای ؟!

تو چی ای ؟

 خوایم ترا بیدنم  - الان

هسه ، هه ساعت

  تحریر – 7 فروردین 1393 آبکنار کادوس – فرامرز شکوری

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|


                                      من هم چیزی شبیه توام

       من نیز مثل تو

 بعد از این همه سال

 به چیزی برای   عشق

          ورزیدن دل خوش ام امروز

 از زندگی به همین سلام و صبح به خیر

 و دوستت دارم و نوشتن خوب

 همان فکری که در تو می گذرد

  من آن را

      هنوز در خاطر دارم

 همان که می گفتی  روزی که

  جهان رنگ روشنی به خود

                     بگیرد

 روزی که هذیان شب کوتاه شود

آفتاب آواز بخواند

          ماه   به درد زندگی بخورد و

ستاره ها برای رهایی

 مثل زمان های قدیم  بازی بکنند  در کوچه ها

          و   جویباران هم  لبخند بزنند

  تحریر -   10 فروردین  1391 –آبکنار کادوس – فرامرز شکوری

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|


                                                  عمامه ، ریش و کراوات

 این نوشته بر اساس   شنیده و خوانده و دیده و منابع فراهم آمده است .

 اول پوشش عمامه – پارچه ای دراز که دور سر پیچند ، جمع آن عمائم ( عمایم )  کسانی که عمامه بر سر گذارند اغلب روحانیون و علما هستند . اما دکتر علی شریعتی مورخ ، جامعه شناس و اسلام شناس مخالف طبقه رسمی روحانیت بود . البته  ضرورت نیاز به عالمان دین را انکار نمی کرد . ولی وجود   یک طبقه رسمی روحانیت را به صلاح جامعه نمی دانست .  بر همین اساس ، دکتر شریعتی را منهاییون می گفتند ، یعنی –    به اسلام منهای روحانیت معتقد  است . چیزی شبیه اقتصاد منهای نفت ، دکتر محمد مصدق .  برای جلوگیری از گسترش  بیش از حد دامنه این  بحث در  مورد شریعتی و روحانیت . همین جا بسنده می کنم و از ورود به آن خود داری می کنم .

 دوم مساله ریش است – عبید زاکانی یکی از ستارگان فروزان آسمان شعر و ادب ایران و از بزرگترین لطیفه پردازان و نقادان چیره دست روزگار است . وی رساله ای دارد با نام  " ریش نامه " عبید می گوید : هر کجا ریش نیست چیزی هست / هر کجا ریش هست چیزی نیست . این  شاعر و طنز پرداز قزوینی راجع به حضرت آدم حکایتی نقل می کند که چون در بهشت بود ، اول عمر ریش نداشت ، ملائکه  اورا سجده کردند . چون مدتی بگذ شت ریش بر آورد . ملا ئکه شکل ریش ندیده بودند او را ریشخند   کردند ، آدم از این انفعال از بهشت بیرون جست و به صحرای دنیا گریخت و به زحمت و خفت گرفتار شد . آری ، گر ریش را بدی به جهان در فضیلتی / اهل بهشت را همه دادی خدا ریش . و این بیت که شاعر گفت :آدم به بهشت بود تا بی ریش بود / چون ریش در آورد برونش کردند ( بنگرید به کلیات عبید زاکانی ، تصحیح پرویز اتابکی ) و حالا به کتاب سزمین جاوید ماریژان موله ، ترجمه منصوری  ، راجع به  اولین ملت که ریش تراشید ، نگاهی می اندازیم:" تراشیدن ریش از دوره اشکانیان در ایران متداول گردید و اولین ملت که ریش تراشید مصری ها بودند و آنها در شش هزار سال قبل ریش می تراشیدند و یو نانی ها رسم تراشیدن ریش را از مصری ها اقتباس کردند و آنگاه رسم مزبور به کشور های شرق نزدیک و سپس به ایران سرایت نمود "  در اینجا در مورد ریش فقط به بیتی از مولوی اکتفا می کنم  و از مبحث ریش هم می گذرم :

 گر به ریش و ... مرد استی کسی  / هر بزی را ریش و مو باشد بسی

 سوم برویم بر سر کراوات – بنا بر آنچه در پژو هش تاریخی دکتر محمد علی داد خواه ( حقوق دان و حقوق بان ) تحت عنوان " پژوهشی پیرامون پیشینه کراوات -  پوشینه ایرانی " آمده است : کراوات که از ریشه " کرو " و " گرو " به معنای " گره " و پسوند "آت " ( مانند سورو سات ) به معنی فراوانی است و با توجه به سیر تاریخی پوشینه تزیینی " کراوات " که از فرانسه به سایر  نقاط جهان راه یافته است ، پیگیری " پژوهشی " ما را به زمان لویی چهارد هم فرانسه می کشد که از اقوام مختلف " هنگ " های گوناگونی ساخت منجمله هنگ " کرا واتها " که ا ز کرواسی به فرانسه آمده بودند . آقای داد خواه آنگاه از قول یک پژوهشگر انگلیسی به نام " نو ئل مالکوم " آورده است که کراواتها مهاجرانی از نژاد ایرانی بودند که به بالکان رفتند و پوشش " کراوات " که از کرواتهای مهاجر مایه گرفته ، ریشه در واژه " گره " دارد و آن دستمالی بوده است که ایرانیان بر گردن خویش  می آویختند . نویسنده در ادامه پژوهش خود تبار کرواتها را به مادها می رساند که برای جلو گیری از گزند سر ما ، از شال گردن دراز ابریشمی استفاده می کردند . نویسنده در پایان بحث خود به این مطلب اشاره دارد که اگر پوشیدن کراوات حرام بود ، مراجع تقلید صریحا به حرمت آن فتوا می دادند و آنگاه از دکتر ابوالقاسم گرجی ( استاد درس اصول فقه نگارنده ی این سطور ) – که او را لقب آیت الله وصف می کند – نام می برد که همراه دکتر سید جعفر شهیدی تغییر لباس دادند و با کرا وات در مسجد دانشگاه نماز  می خواند ند . و همچنین آقای داد خواه از مر حوم ابو الفضل همایی برادر مر حوم جلال الدین همایی که از روشنفکران متدین اصفهان بود ، نقل می کند که در دهه 1340 با کراوات پشت سر مر حوم آیت الله حاج شیخ مهدی نجفی در مسجد شاه اصفهان نماز می خواند و چون پاره ای از عوام عیب جو ( و مخالفان کراوات ) پیش آقای نجفی از پوشش کراوات او گله کردند. مر حوم آقای نجفی پرسید : این پارچه پاک است یا نه ؟ گفتند پاک است . گفت : صد تایش را بزند ، چه عیبی دارد ( به نقل از روز نامه اطلاعات  13 اسفند 1392  - محمد جواد  حجتی کرمانی ) اما نگارنده ی این سطور در مورد  ریش خاطره ای دارد . سال 1365 دانشجوی فوق لیسانس در رشته ی  الهیات بودم  حدود 30 نفر در کلاس بودیم  که البته چند  طلبه  هم بودند .  همه  ریش نو دمیده و انبوه  داشتیم  به غیر از  استاد ما یعنی – آیت الله گرجی یا دکتر ابوالقاسم گرجی – ایشان مجتهد بود و همان توصیف  درستی که دکتر دادخواه از ایشان کردند که تغییر لباس داد و با کراوات در مسجد دانشگاه نماز می خواند . این بزرگوار به ما درس اصول فقه  می داد . روزی از ایشان پرسیدم که ریش در اسلام چه حکمی دارد ؟ فر مودند  :"حکمی ندارد و من روایت معتبری   راجع به ریش ندیدم ". استاد گرجی یکی از شخصیت های  بسیار جذاب دانشگاه آزاد اسلامی واحد تهران بود . نا گفته نماند  مرحوم دکتر محمود بروجردی داماد رهبر فقید انقلاب هم ریش می تراشیده و هم کراوات می زده است و بسیار خوش پوش بود . ایشان به ما درس  تاریخ  فرهنگ و تمدن اسلامی می داد .    بچه ها به در س او علاقه مند بودند   او نیز  به دانشجویان به دیده احترام می نگریست . در پایان می  خواهم از چند نفر نام ببرم که مقید بودند کراوات بزنند  . مثل سید احمد کسروی ، ریش می تراشیده و تغییر لباس داد و نیز مهندس بازرگان ،  ایرج افشار و علی اکبر معین و ... کراوات می زدند و ریش می تراشیدند  نا گفته نماند بازرگان  مکلا بود وفقط کراوات می زد .   و نیز

  محمد احمد حسین مفتی فلسطین عمامه به سربود ، ریش داشت و کراوات می زد و یا دکتر علی شریعتی  ، هم کراوات می زد و هم ریش می تراشید .

              تحریر6فروردین 1393 آبکنار کادوس – فرامرز شکوری

نوشته شده در ساعت توسط فرامرز شکوری|


آخرين مطالب
» آبکنار کادوس
» حسنک...
» داعش
» نامه ...
» صمیمیت...
» هایکو..
» کثرت ....
» یک شعر...
» شکم...
» نگاه ...
Design By : Pichak